داستان پادشاهی فریدون شاه و پسران او
داستان پادشاهی فریدون و پسران اوفریدون بر تخت پادشاهی نشست و به این مناسبت جشنی بر پا کرد و آتشی روشن کردند و در آن آتش گیاهان خوشبو ریختند و مردم شاد و خوشحال بودند. این جشن بزرگی که فریدون برپا ساخت را «جشن مهرگان» نامیدند. فریدون جهان را از بدی خالی درد و دل های مردم را از غم و اندوه پاک گردانید. دوران پادشاهی و سراسر خوبی و نیکی بود. فریدون پانصد سال پادشاهی کرد ولی سرانجام جهان برایش باقی و پایدار نبود و پایانش مرگ بود. پس از پیروزی بر ضحاک مادر فریدون از او خبری نداشت تا فریدون او را باخبر ساخت. فرانک با شنیدن آن خبر سجده شکر به جای آورد و به فقیران و نیازمندان ابرومند باد کرد و مال و ثروت بسیاری بخشید. به طوریکه دیگر میری نبود و همه مردم ثروتمند شده بودند. او ثروت بسیاری همراه لباس، جواهرات شاهانه، اسبهای تازی، لباس های جنگی، شمشیر و کلاه فراوان بار شتران کرد و به سوی فرزند فرستاد. فریدون نیز درود و سلام بر مادر فرستاد و آنها را پذیرفت.بزرگان نیز چنین کردند و او را ستایش نمودند و از خداوند جاودانگی این پادشاهی را خواستند. فریدون دست بدی را کوتاه کرد و همه جا را آباد و خرم ساخت و جهان را مانند بهشتی زینت بخشید. آن گاه از آمل به تمیشه رفت و منطقه ای به نام «گوش» را پایتخت خود قرار داد.فریدون پنجاه ساله بود که سه پسر بلندبالا و زیبا داشت که به پدر شباهت زیادی داشتند. دو پسر بزرگتر فرزندان شهرناز بودند و پسر کوچکتر زاده ارتواز بود.

فریدون برای آنها نامی انتخاب نکرده بود تا هنگام فرا رسیدن فرمانروایی شان نامی شایسته به ایشان بدهد. او«جندل» که یکی از بزرگان دلسوز و وفادار خود بود را فرا خواند و گفت: «در جهان جستجو کن و سه دختر از نژاد بزرگان و پاکان اصیل پیدا کن که زیباروی باشند و اندام و ظاهرشان مناسب فرزندان من باشد و شایسته و لياقت پیوند با پادشاه را داشته باشند.»جندل که شخصی باهوش و پاک سرشت و با تجربه بود همراه اطرافیان خود از آنجا خارج شد و به جستجو پرداخت. او در همه جا پرسش و تحقیق کرد تا بتواند دخترانی شایسته پسران پادشاه پیدا کند ولی به نتیجه نمی رسید. ناگهان متوجه شد پادشاه یمن کهسرو» نام داشت سه دختر لایق و شایسته آنچنان که او در پی آن است در سرای خود دارد. پس به آنجا رفت و زبان به ستایش گشود.پادشاه یمن به او گفت: «تو چه کسی هستی؟ آیا خبر و پیامی آوردهای یا مهمان بزرگواری هستی؟» جندل در پاسخ گفت: «من از سوی پادشاه ایران آمده ام و برای شما درود و خبری دارم و آن این است که فریدون پادشاه جهان از هر خواسته ای بی نیاز است. او سه پسر دارد که می خواهد همسرانی مناسب برای شان بیابد. آگاه شدم که شما سه دختر پاک داری و هنوز نامی بر ایشان نگذاشته ای. فریدون نیز برای پسرانش نامی انتخاب نکرده تا همسرانی مناسب برای شان برگزیند. اکنون فریدون پیغام داده که شایسته است هر یک از این دو گوهر را به یکدیگر رسانده و سه مروارید پوشیده را به تاج و تخت برسانیم و بیهیچ سخنی شایستگان را کنار یکدیگر قرار دهیم.»سرو شاه از شنیدن این سخنان روز برایش تیره و تار شد و مات و مبهوت گشت و از فکر ندیدن دخترانش غمگین و ناراحت شد. پس جندل را به خوبی پذیرایی کرد و به جایگاه راحتی راهنمایی نمود و خود به فکر فرو رفت و با بزرگان به مشورت نشست. سرو شاه به آنها گفت: «من طاقت دوری دخترانم را دارم و در عین حال نمی توانم از فرمان فریدون که پادشاه جهان است و ضحاک را به زمین زده سرپیچی کنم، پس چاره کار چیست؟»آنان گفتند: «اگر به این وصلت راضی نیستی از فریدون ترسی نداشته باش، زیرا سپاهی جمع می کنیم و با او به نبرد برمی۔ خیزیم.» ولی پادشاه سرو جنگ را عاقلانه ندانست و آن پیشنهاد را نپذیرفت. پس گفت: «فریدون را باید از راهی دیگر از این وصلت منصرف کنیم.» بنابراین به جندل گفت: «به فریدون بگو تو پادشاه جهانی و من نمی توانم از تو سرپیچی کنم. پسرانت را نزد من بفرست تا آنها را بیازمایم و هنرهای شان را ببینم. آنگاه دخترانم را با ایشان روانه خواهم کرد.»در واقع سروشاه گمان می کرد با فرستادن این پیام می تواند فریدون را از این ازدواج منصرف گرداند. پس جندل با احترام بسیار تعظیم کرد و به سوی فریدون بازگشت و پیام سروشاه را به او داد. فریدون پسران خود را خواست و ماجرا را برایشان تعریف کرد و گفت: «پادشاه یمن سه دختر لایق در شبستانش دارد که مناسب همسری شما هستند. اکنون باید به آنجا بروید و هوشیار و آگاه باشید و سؤالاتش را به درستی پاسخ دهید تا از آزمون آن پادشاه سربلند بیرون آیید.»فریدون پیش از حرکت به آنها گفت: «شاه یمن دختران خود را آراسته و زیبا می کند و نزد شما می آورد و می خواهد تشخیص دهید کدام یک بزرگتر و کدام یک دختر میانی و کدام یک کوچک تر شد هستند. پس بدانید که کوچکترین را کنار بزرگترین شما و میانی را کنار میانی و بزرگ ترین را کنار کوچکترین شما قرار می دهد. پس این گونه آنها را تعلیم داد و راهی یمن کرد.پسران فریدون با سپاهی به یمن حرکت کردند و پادشاه سرو نیز با شکوه و عظمت بسیار از آنان استقبال و پذیرایی کرد و مهمانی بزرگی ترتیب داد و دختران خود را آراسته کرد و همان گونه که فریدون گفته بود ایشان را آزمود و آنها سربلند و پیروز گشتند. عاقبت سروشاه برای آن که این پیوند را به هم بزند در پی چاره دیگری رفت و دستور داد شب هنگام در باغ زیر درخت گل۔ افشانی جایگاهی برای خواب آنها فراهم کنند.وقتی پسران به خواب رفتند سروشاه با سحر و جادو سرما و بورانی به وجود آورد تا آنان یخ بزنند و از بین بروند اما پسران فریدون با دانشی که از پدر آموخته بودند آن سحر و جادو را باطل کردند و جانشان را نجات دادند. اینگونه بود که سروشاه چارهای جز قبول این وصلت ندید و به آن پیوند رضایت داد و دخترانش را همراه هدایای گرانبهایی با شاهزادگان نزد فریدون فرستاد.در راه بازگشت فریدون با جادوگری خود را به صورت اژدهایی بر سر راه فرزندان قرار داد تا آنها را آزمایش کند.

ابتدا در برابر پسر بزرگتر قرار گرفت. او با خود فکر کرد دوری از اژدها کار عاقلان است و پا به فرار گذاشت و با او روبرو نشد. پسر میانی فریادی کشید و خواست با اژدها بجنگد ولی باز فرار را بر قرار ترجیح داد، اما پسر کوچکتر شمشیر در دست به اژدها حمله کرد.فریدون که این شجاعت را دید ناپدید شد و به جایگاه خود بازگشت. پسران همراه هدایا و دختران پادشاه به نزد فریدون رفتند و جشنی بزرگ بر پا کردند و برای هر یک نامی برگزیده شد. پسر بزرگتر که در برابر اژدها به سلامت خود اندیشیده بود «سلم» نامیده شد. پسر میانی که با شجاعت به سوی اژدها رفته بود و سپس عاقلانه به دوری از خطر اندیشیده بود «تور» نام گرفت و پسر کوچک تر که بدون ترس به سوی اژدها حمله ور شده بود و شجاعت خود را اثبات کرده بود «ایرج» نامیده شد.سپس همسر سلم را «آرزوی» و همسر تور را «آزاده خوی» و همسر ایرج را «تهی» نامیدند و ستاره شناسان طالع آنها را بازگو کردند. طالع سلم را مشتری و قوس و طالع تور را اسد و خورشید و طالع ایرج کشف و ماه بود که از خونریزی و آشوب خبر میداد. فریدون با شنیدن این خبر از سرنوشت ایرج بسیار ناراحت شد.او جهان را بین پسرانش تقسیم کرد. روم و مغرب را به سلم بخشید و تور را فرمانروای مشرق زمین، ترک و چین قرار داد و به لشگری به آنجا فرستاد تا بر تخت بنشیند. وقتی نوبت به ایر رسید پادشاهی ایران و یمن را به او سپرد و وی را به عنوان پادشاه ایران با تاج و تختی شایسته روانه حکومتش کرد. به این گونه هر سه شاهزاده به تخت و تاج پادشاهی رسیدند و به خوشی به حکمرانی پرداختند.سالیان بسیار گذشت و فریدون پیر و سالخورده شد. هر چه زمان می گذشت در دل سلم حسادت و طمع بیشتر می شد و در این فکر بود که چرا پدر میان آنها تفاوت گذاشته و حکومت ایران را به ایرج بخشیده است، زیرا او پسر کوچکتر بود و شایسته این تقسیم بندی نبود.سلم که از این موضوع خوشحال نبود دلش پر از کینه و دشمنی و چهره اش از خشم و عصبانیت لبریز بود.پس از زمانی با عجله پیکی به سوی برادرش تور در مشرق زمین فرستاد و به او گفت: «پدر حق ما را ضایع کرده و حکومتها را عادلانه تقسیم نکرده است. دیگر از من گذشته چون فرزند بزرگتر هستم و هیچ ادعایی برای حکومت ایران ندارم ولی حکومت ایران شایسته و زینت بخش تر است.» اوقتی تور سخنان فرستاده برادرش را شنید گستاخ، مغرور و شیفته شد و مانند شیری غرید و در این کینه ورزی و حرص و حسد با برادرش هم فکر و هم رأی شد و به فرستاده این چنین فت: «ما جوان بودیم و پدر فریب مان داد، ولی با دست خودش سینه را در دل های ما کاشت و درخت حسد را بارور کرد که نتیجه اش جز خون و خونریزی نیست.»
اکنون باید به دیدار یکدیگر بشتابیم و در این باره سخن بگوییم و سپاهی تشکیل دهیم تا حق خود را به دست بیاوریم. این گونه بود که دو برادر از شرق و غرب به سوی هم رفتند تا افکار پلیدشان را سامان دهند.سپس عابدی دانا و باهوش را انتخاب کردند و سوی پدر فرستادند تا به او بگویند از این تقسیم بندی رضایت ندارند و باید تغییراتی انجام شود و در غیر این صورت آنها به شیوه دیگری وارد عمل خواهند شد.سلم با بی شرمی کامل به فرستاده گفت: «با سرعت به سوی فریدون برو و سلام برسان و بگو باید در هر دو جهان از پروردگار پاک بترسی، زیرا تو به عدالت با ما رفتار نکردی و فرزند کوچکتر را نزد خود و به پادشاهی و تاج و تخت ایران نشاندی. اینک یا ان تاج را از سر او بر میداری و او را مانند ما به گوشه ای از جهان روانه می کنی یا همه سپاهیان ترک، چین و روم را می آوریم و ایران و ایرج را به نابودی می کشانیم.»وقتی آن فرستاده به کاخ فریدون رسید از شکوه و بزرگی کا و دستگاه پادشاهی شگفت زده شد و با دیدن آن همه جلال وزیبایی شیفته فریدون گشت و با تعظیم به او گفت: «از سوی پسرانت سلم و تور پیغام درشتی برایت آورده ام و بدان که من بی گناهم و پسرانت بسیار خشمگین و کینه جو هستند.» سپس " آنچه به او گفته بودند بیان کرد.فریدون از شنیدن سخنان پسرانش بسیار ناراحت شد و از کوته بینی و حسادت آنها دلخور گشت و پیامی آموزنده و سرزنش آمیز برای شان فرستاد و گفت: «شما نصایح مرا فراموش کرده اید و فکرهای شیطانی درونتان وجود دارد و از خداوند هیچ ترس و خجالتی ندارید که کمر به کشتن برادر خود بسته اید. من در جوانی و گذشته مانند سروی بلندبالا بودم و موهایم همچون قیر سیاه بود. اکنون گذشت زمان مرا خميده ساخته و پیر گشته ام و بدانید جوانی و روزگار پایدار نمی ماند و برای شما نیز پایدار نخواهد ماند. من در گذشته با نیکوکاری و ترس از خدای و توجه به گفته ستاره شناسان و پیشگویان این تقسیم بندی را انجام دادم و هیچ فکر دیگری در سرم نبوده است. اینک شیاطین در وجود شما خانه کرده اند که راه نادرستی و تاریکی را در پیش گرفته اید. اکنون زمان جنگ و آشوب گذشته و زمان مرگ من فرا رسیده است. پس شما نیز دلهایتان را پاک کنید تا پروردگار همان گونه که شایسته است شما را بهره مند سازد، زیرا هر کس هر چه بکارد همان را درو خواهد کرد. مناسب است هر کسی که فکر کشتن برادر را در سر دارد ناپاک نژاد بنامند. پس دل خود را از حرص و مع خالی گردانید و خداپرستی در پیش بگیرید تا از عذاب پروردگار در امان باشید.» |
ان فرستاده با شنیدن سخنان فریدون او را احترام کرد و بر زمین بوسه زد و با سرعتی مانند باد از سوی وی به جایگاه سلم و تور بازگشت. وقتی آن فرستاده رفت فریدون ایرج را خواست وام را آگاه ساخت و فکر ناپاک برادران را بازگو کرد و گفت: «ستاره آنان به گونه ای است که فقط با عمل زشت شاد می گردند و به تو وفادار نخواهند بود. اکنون باید دست به شمشیر ببری و جنگ را شروع کنی و مقابل آنان مهر و عطوفت به خرج ندهی که سرت را بر باد خواهی داد.»ایرج با شنیدن آن سخنان گفت: «این جهان با سرعت باد میگذرد و ارزش رنج و سختی و دشمنی را ندارد. من برای به دست آوردن دل برادرانم و شادی آنها حاضرم از تاج و تخت دست بردارم و پادشاهی ایران را به آنها بسپارم و خود در گوشهای زندگی کنم.» فریدون سعی کرد ایرج را از این تصمیم منصرف کند و او را برای دل پرمهر و دانایی اش تحسین کرد.پس هنگامی که دید ناچار است با او موافقت کند به ایرج گفت: «تو به فکر آشتی هستی ولی برادرانت باتو جنگ دارند. پس بهتر است همراه سپاهی نزد آنان بروی تا از دشمنی برادرانتدر امان باشی. من نیز نامه ای به آنان می نویسم شاید که نصیحتم در ایشان اثر کند و با تو از سر آشتی برآیند و من بتوانم بار دیگر تو را سلامت و تندرست ملاقات کنم.»سرانجام ایرج پند و نصیحت پدر را قبول نکرد و سپاهی با خود و گفت: «من برای جنگ با برادرانم نمی روم بلکه برای دوستی و سازش سویشان خواهم رفت.»این گونه بود که ایرج همراه نامه پدر راهی دیار برادران شد.فریدون نامه ای برای پسرانش نوشت و آن را با نام خدای جهان آفرین شروع کرد و از آنها خواست برادر خود را که برای آشتی و سازش به دیدار ایشان آمده گرامی بدارند و از تقسیم بندی پدر راضی باشند و ایرج را به سلامت بدرقه و راهی وطن کنند.ایرج سوی برادران رفت و آنها با سپاه و راه و رسم خود از وی استقبال کردند، اگرچه از او کینه به دل داشتند. سپاهیان سلم و تور با دیدن بزرگی و شکوه کیانی در ایرج عاشق و دلباخته او شدند و با خود می گفتند او شایسته پادشاهی است و نامش بر سر زبانها افتاده بود. وقتی سلم این شوق سپاهیان را دید به سوی تور رفت و تنها با او به سخن نشست و گفت: «باید ایرج را از سر راه برداریم و از بین ببریم و چاره ای بیندیشیم، زیرا سپاهیان به سوی او متمایل شده اند و ممکن است تخت و تاج و پادشاهی کنونی خود را نیز از دست بدهیم.»آن دو همه شب را در این فکر بودند که چگونه ایرج را از بین ببرند. آن گاه که طلوع صبح سر زد با بی شرمی کامل به سوی جایگاه ایرج حرکت کردند. ایرج به گرمی با آنها برخورد کرد و ایشان را به سرای خود دعوت کرد. سپس سلم و تور با درشتی با او سخن گفتند و وی را مقصر دانستند و به او اتهام زدند و گفتند: «تو جایگاه ما را گرفته ای و پدر در حق ما که از تو بزرگ۔ تریم کوتاهی کرده، چرا باید تو که از ما کوچکتری تاج پادشاهی را بر سر بگذاری؟»ایرج با شنیدن این سخنان آنها را به دوستی و یک دلی دعوت کرد و گفت: «خیالتان راحت باشد من از پادشاهی کنار خواهم گرفت تا شما برادرانم آسوده باشید و با خوشحالی زندگی کنید. همه این تاج و تخت زمانی از دست می رود و عاقبت همه ما باید سر روی خاک و گل بگذاریم. من راه و رسم برادری را به جای می آورم و از پادشاهی کناره می گیرم تا شما آزار نبینید.»در این هنگام تور از آن سخنان به خشم آمد و تحمل صلح و صفا و مدارا با ایرج را نداشت و با عصبانیت از روی تختی که بر آن نشسته بود بلند شد و آن را به شدت بر سر ایرج کوبید. ایرج او را به آرامش دعوت کرد و گفت: «از خداوند بترس و از پدرت خجالت بکش و جز آدمکشان قرار نگیر و خود را گرفتار عقوبت هی نکن. ریختن خون من زندگی ات را بر باد خواهد داد.»تور به سخنان ایرج توجهی نکرد و با عصبانیت و گستاخی زیاد نجری زهرآلود از میان لباسش بیرون کشید و به او حمله کرد و با را بر زمین زد و سرش را از تن جدا ساخت. سپس سر بریده او برای فریدون فرستاد و به سوی چین رفت. سلم نیز به روم بازگشت و این گونه ایرج را از بین بردند. فریدون بدون منتظر بازگشت فرزند بود و هنگام بازگشت او جشنی وی بر پا کرد و همه را برای پیشوازی شاهانه آماده ساخت. ایمان گرد و خاک همراهان سوگوار و ماتم زده ایرج از دور نمایان به سر بریده او را مقابل چشمان فریدون قرار دادند. پادشاه با سر بریده فرزند از اسب بر زمین افتاد و به عزا نشست و دنیا برایش تیره و تار گشت. همه لباس سیاه بر تن کردند و به عزا نشستند.مدتی گذشت و فریدون با دانایی صلاح ندید که خود انتقام خون خواهی فرزند کوچک را از دو پسر دیگرش بگیرد. او برای آن که این دو انسان شیطان صفت را به خاک سیاه بنشاند مدتی صبر کرد و در دل غصه دار بود. پس از آن در حرم سرا و خوابگاه ایرج پرس و جو کرد و میان زنان کنیزی یافت که ایرج او را بسیار دوست داشت و به وی محبت می کرد. .. از قضا آن کنیز که «ماه آفرید». نام داشت از ایرج باردار بود و از او برای فریدون یادگاری در شکم داشت. فریدون بسیار خوشحال و شاد و امیدوار شد تا عاقبت توسط این فرزند انتقام پسرش ایرج گرفته شود. آن گاه از ماه آفرید بسیار مراقبت کرد تا فرزندش را به دنیا آورد. او به جای پسر دختری زیبا به دنیا آورد که بسیار شبیه پدرش ایرج بود.

فریدون ناامید نشد و آن دختر را در ناز و نعمت بزرگ سن بلوغ رسید. سپس او را به برادرزاده خود «پشنگ» و پهلوانان شجاع و جنگجو و از نژاد جمشید بود شوهر داد گونه بود که روزگار گذشت.از این ازدواج نه ماه گذشت و دختر ایرج پسری به دنیا آوردی فریدون را بسیار خوشحال کرد و جشنی شاهانه برایش برگزاری و نام او را «منوچهر» گذاشت. فریدون او را در آسایش و با پرورش داد و همه هنرها، فنون رزم، جنگ و رسوم دلاوری را به وی آموخت و آن چنان که شایسته پادشاهان است او را گرامی داشت تا قدرتمند و دانشمند شد و توانست در امور خود تصمیم۔ گیری کندسپس فریدون سپاهی بزرگ تشکیل داد و ثروت بسیاری به منوچهر بخشید و او را آفرین گفت و پادشاه نامید.در آن سپاه فرماندهان بزرگ و کارآزمودهای مانند قارن، کاوگان، شیروی، گرشاسپ، سام نریمان، قباد و کشواد بودند و فریدون با تشکیل آن سپاه از منوچهر خواست به جنگ سلم و تور برود و انتقام ایرج را ازآنها بگیرد.وقتی سلم و تور از این پادشاهی باخبر شدند بسیار نگران و هراسان گشتند، زیرا فهمیدند زمان انتقام خون ایرج فرارسیده است و سرانجام منوچهر به سوی آنها لشگرکشی خواهد کرد. پس به فکر افتادند و تصمیم گرفتند تا پیامی به سوی فریاون بفرستند، و و او عذر خواهی کنند. بنابراین فرستاده ای با هدایا و طلاها و گنج های بسیار سوی فریدون فرستادند و به او گفتند از فریدون بخواهد از سر تقصیرشان بگذرد و ایشان را ببخشد و بداند آنها دراور شیطان گرفتار بودند و گناهی بزرگ انجام دادهاند. اکنون از کار خود پشیمان شده اند و ناتوان هستند و گریه و زاری سر داده اند و به این امید هستند که پدر آنها را ببخشد و از گناهشان درگذرد و از او خواستند که منوچهر را به سوی آنها بفرستند تا با خوبی و احترام بسیار از او پذیرایی کنند و درخت کینه و دشمنی با بخشش و دوستی از میان برداشته شود و مهربانی و صفا جایگزین آن گردد.آن فرستاده که از نتیجه کار آگاه بود و عذرخواهی آنها را بیهوده میدانست با آن هدایا به سرعت سوی فریدون رفت. هنگامی که فریدون از آمدن آن فرستاده و همراهانش باخبر شد منوچهر را کنار خود بر تخت پادشاهی نشاند. سپس شاپور که یکی از پهلوانان بود فرستاده را درون کاخ راهنمایی کرد و او را نزد فریدون آورد.پیام آور با دیدن پادشاه احترام و تعظیم کرد و پیغام آن دو برادر ناپاک را به فریدون رسانید و خواستار بخشش آنها شد. فریدون در پاسخ گفت: «این ناله و پشیمانی را باید پیش از کشتن ایرج می کردند و در آن زمان باید به فکر عاقبت کار خود و دوری از کشتن برادر می بودند. اکنون مردی از نسل ایرج پیدا شده تا انتقام جد خود را بگیرد، چون صلاح نبود من به عنوان پدر انتقام پسر کوچکتر را از دو پسر بزرگترم بگیرم. اکنون منوچهر با سرداران بزرگی همچون سام نریمان و گرشاسپ به خونخواهی پدر می آید و آماده جنگ است. من نیز تا زنده ام دلم از کینه خالی نخواهد شد و به هدایای شما نیازی ندارم که بهای جان پسرم را این چیزها پر نخواهد کرد. پس با سرعت از این جا بروید و پیام مرا به آنهابرسانید.» |فرستاده با سرعت به سوی سلم و تور بازگشت و آنچه از بزرگی و هیبت منوچهر دیده بود را بازگو کرد و گفت: «آنها سپاه بزرگی دارند و عاقبت ما را نابود خواهند کرد.» سلم و تور با شنیدن پیام و سخنان فرستاده بسیار ترسیدند و رنگ از چهره شان پرید و دنبال راه چاره ای بودند و در آخر تصمیم گرفتند سپاهی از چین و روم تشکیل دهند تا با آنها مقابله کنند.آنها میدانستند منوچهر پرورش یافته فریدون است و دلی پر از کینه و انتقام جویی دارد. پس با لشگری بسیار به سوی ایران روانه شدند. وقتی فریدون از ورود سپاه سلم و تور به این سویجیحون آگاه شد به منوچهر گفت: «همراه با سپاه به مقابله با آنان برو و بسیار عاقلانه رفتار کن تا سرنوشت همراهی ات کند و موفق و پیروز گردی.» منوچهر در پاسخ گفت: «مطمئن باش تا آنها را بر زمین نزنم زره خود را از تن جدا نخواهم کرد و بر ایشان پیروز خواهم شد و انتقام خون جدم را خواهم گرفت.»سپس با سپاهیانش به راه افتاد تا به دشت رسید و آن جا با آرایش سپاه گرشاسپ را سمت چپ و سام را سمت راست لشگر قرار داد و خود همراه سروشاه یمن میانه سپاه قرار گرفت. تليمان را نیز عقب سپاه جای داد. وقتی لشگر سلم و تور از مکان و جایگاه سپاهیان ایران با خبر شدند به آن سو رفتند و از دریا گذشتند تا به قباد که جلودار لشگر و پیش برنده سپاه بود رسیدند.
تور با عجله به سوی او رفت و گفت: «برو به منوچهر بگو تو چگونه پادشاه شدی در حالیکه ایرج فقط یک دختر داشت؟ پس این تاج و تخت و پادشاهی از کجا است؟» قباد در پاسخ گفت:شما با گستاخی و بی خردی خود را نابود خواهید کرد و من پیغام شما را خواهم رساند. اکنون همه سپاه آماده جنگ با شما هستند و دیگر زنده نخواهید ماند و همه خلایق به حال شما گریه خواهند کرد.»قباد نزد منوچهر رفت و سخنان تور را برایش بازگو کرد. او خندید و آنها را نادان نامید و خداوند را سپاس گفت و دستور داد جشنی بر پا کنند و بزمی به راه انداخت و گفت: «اینک در جنگ مشخص می شود که جد و نیاکان من چه کسانی هستند و من از نژاد چه کسی هستم و انتقام پدرم را خواهم گرفت.»هنگامی که شب شد قارن و سروشاه به سوی سپاهیان رفتند و گفتند: «این جنگ مبارزه با شیاطین و دشمنان پروردگار است. پس شما باید آنچه در توان دارید به کار ببندید تا پیروز شوید تا هم از خداوند و هم از پادشاه پاداش کار خود را بگیرید.» سپاهیان گفتند: «ما فرمانبردار هستیم و برای نابودی دشمن میجنگیم و آماده هستیم.»سپیده صبح سر زد و هیچ جنگی در نگرفت. سلم و تور در پی چاره ای بودند تا بتوانند به سپاه مقابل شبیخون بزنند. هنگامی که نقشه شبیخون را آماده می کردند و سپاه را نظم میدادند جاسوسان منوچهر او را آگاه کردند. منوچهر و قارن سپاه خود را آماده ساختند تا به مقابله بپردازند.وقتی زمان شبیخون فرارسید سپاهیان سلم و تور حمله کردند و نمی دانستند با سپاهی کاملا آماده رو به رو هستند. بنابراین جنگ سخت و تن به تنی به راه افتاد. تور که در حال فرار بود ناگاه با منوچهر رو به رو شد و منوچهر با نیزهای او را از روی زین بلند کرد و بر زمین زد و سرش را از تن جدا ساخت و به سوی سپاهیان بازگشت و سر بریده تور را همراه با نامهای تهنیت آمیز برای فریدون فرستاد.

در آن نامه پس از سپاس خداوند و درود بر فریدون شاه به توضيح جنگ و چگونگی کشته شدن تور پرداخته بود و پیام را با اسبی تندرو به سوی فریدون فرستاد. آن فرستاده با چشمانی اشکبار و شرمسار به سوی فریدون رفت، زیرا می دانست فرزند هر قدر بدکار و پلید باشد ولی مرگ و اندوهش برای پدر سخت خواهد بود. پس با سختی و شرمساری سر پادشاه چین را مقابل فریدون قرار داد. او به آن نگاه کرد و در دل از خداوند برای منوچهر خیر و خوبی آرزو کرد.وقتی سپاه سلم از کشته شدن تور باخبر شدند ترسیدند و قصد عقب نشینی به دژالانان را کردند. پس منوچهر اندیشید که اگر ایشان درون دژ بروند دیگر دسترسی به آنها آسان نیست، زیرا در وسط آب قرار داشت. بنابراین باید پیش از آنها درون دژ میرفت و أن جا رابه محاصره خود در می آورد. قارن از او خواست تا با لشگری این محاصره را انجام دهد. منوچهر پذیرفت و قارن انگشتر تور را خواست تا به وسیله آن راهی برای ورود به دژ پیداوقتی نزدیک در رسیدند قارن سپاه را به شیروی سپرد و خود با انگشتر تور به سمت نگهبان قلعه حرکت کرد و انگشتر را به او نشان داد و گفت: «من از سوی تور برای کمک و نگهبانی از دژ امده ام تا مقابل منوچهر ایستادگی کنیم.»نگهبان با دیدن انگشتر فریب خورد و او را به داخل راه داد. وقتی اندکی از شب گذشت، قارن پرچم کاویان را بر بالای دژ قرار داد تا شیروی و سپاهیان آن را ببینند و به سوی دژ بیایند. او از پیش با آنها این قرار را گذاشته بود که با دیدن پرچم کاویانی به سوی قلعه حمله کنند و آن جا را به محاصره درآورند.چون سپیده سر زد قلعه در اختیار سپاهیان منوچهر بود و سپاهیان سلم شکست خورده و سرنگون شده بودند. قارن با گرفتن دژ با موفقیت به سوی منوچهر برگشت و منوچهر او را ستود و گفت: «اکنون کاکوی نبیره ضحاک با سپاهی بزرگ به کمک سلم آمده و چند نفر از دلاوران ما را کشته است.» قارن گفت: «پس اکنون برای مبارزه با او به میدان جنگ می روم.» منوچهر نپذیرفت و گفت: «تو اکنون خسته ای، اینک من خودم به میدان می روم و با او به نبرد می پردازم.»وقتی منوچهر به میدان جنگ پای گذاشت صدای طبل و سازها از همه جا به گوش رسید و هیاهویی بلند شد. جنگ میان آنها شروع شد و تا غروب ادامه داشت. عاقبت منوچهر که تا آن هنگام همچنان پایدار و استوار می جنگید به آسانی کمربند کاکوی را گرفت و او را از زین برداشت و بر زمین انداخت و با سرعت شمشیر را در سینه اش فرو برد.
پس از آن سلم خود را تنها دید و بسیار ترسید و به سوی دژالانان فرار کرد تا آنجا پناه گیرد. وقتی کنار رود رسید. هیچ قایقی ندید و اثری از نگهبانان و سربازان خود ندید. منوچهر که دنبال او آمده بود وی را در تنگنا قرار داد و گفت: «از چه فرار می۔ کنی که برایت تاج و تخت هدیه آورده ام.» سپس با سرعت به سویش رفت و با شمشیر چنان ضربه ای بر گردن او زد که سر از بدنش جدا شد و نقش زمین گشت.سپاهیان سلم پراکنده شدند و ترس جان خود را داشتند. عاقبت نماینده ای به سوی منوچهر فرستادند تا برایشان امان نامه بگیرد و به آنها فرصت و جانی دوباره بدهد، زیرا ایشان کشاورزانی بودند که به اجبار به آن جنگ آمده بودند. منوچهر نیز آنها را بخشید و گفت: «من برای آرزو و مقام به این جنگ نیامدم و از خون ریزی و بدکاری بیزارم ولی باید انتقام خون بی گناهی که زمانی بی دلیل ریخته شده بود را می گرفتم و باید خوب از بد جدا میشد و گناه کار از بی گناه مشخص می گردید. شما نیز آلات جنگ را کنار بگذارید و به سوی سرزمین خود بروید و به راحتی زندگی کنید.»آنها منوچهر را سپاس گفتند و منوچهر نیز ایشان را مورد الطف خود قرار داد. سپس منوچهر سر بریده سلم را همراه نامهای با سپاس از خداوند و مدح فریدون به سوی او فرستاد و شمشیر خود را به کینه خواهی از سلم و تور شست. آن گاه شیروی را با فیل های بسیاری به دژالانان فرستاد تا گنجها و جواهرات آنجا را به غنیمت بیاورند و خود سوی فریدون به راه افتاد.فریدون با گروهی پیاده به استقبال منوچهر آمد و منوچهر برای ادای احترام از اسب پیاده شد و زمین را بوسه زد و تعظیم و احترام کرد و بر او سلام فرستاد. فریدون او را بوسید و دستش را در دست گرفت و به سوی کاخ بازگشتند. پس سام را فراخواند تا به سوی او بیاید. سام که مدتی بود برای کمک در این جنگ از هندوستان با جواهرات بسیاری آمده بود نزد آنان حاضر شد و فریدون او را کنار خود نشاند و گفت: «من نبیره خود را به دست تو میسپارم و از تو میخواهم همیشه یار و یاور او باشی، زیرا دیگر زمان رفتن من فرا رسیده و باید این جهان را ترک بگویم.» رسپس دست منوچهر را در دست سام قرار داد و روی به سوی آسمان خداوند را سپاس گفت. در این هنگام شیروی با ثروتی بسیار و گوهرهایی فراوان که از دژالانان به غنیمت آورده بود نزد پادشاه آمد و فریدون همه آن جواهرات را میان سپاهیانش تقسیم کرد و به آنان بخشید. داسرانجام در روز بیست و هشتم مهرماه منوچهر بر تخت زرین پادشاهی نشست و فریدون او را پندها داد و تاج پادشاهی را بر سر او نهاد. فریدون که بسیار پیر شده بود از تاج و تخت کناره گیری کرد و بسیار غمگین و ناراحت بود، زیرا سر هر سه پسر خود را کنار خود می دید و غصه ها می خورد و روزگار می گذرانید و می گفت: «این سه فرزند با بدکاری خود روزگار مرا سیاه کردند و خود را نابود ساختند. روزگار نیز با آنان به ستیز برخاست و بر زمین کوبیدشان.»مدتی سپری شد و فریدون درگذشت. منوچهر برایش مقبرهای ساخت و چنان که شایسته پادشاهان است او را دفن کرد و یک هفته به عزا نشست و مردم نیز به سوگواری پرداختند.
تهیه شده توسط