داستان رستم و اسفندیار
شبی اسفندیار با مادرش به گفتگو نشست و گفت گشتاسپ پیوسته به او قول تاج و تخت پادشاهی را میدهد ولی به وعده خود عمل نمی کند و اسفندیار میخواهد این موضوع را به وی یادآوری کند و تاج و تخت را خواستار شود. مادرش که چنین شنید غمگین گشت و او را نصیحت کرد و گفت سرانجام تاج و تخت پادشاهی برای اسفندیار خواهد بود.
گشتاسپ نیز از خواستن تاج و تخت اسفندیار باخبر شد. پس جاماسپ را فراخواند تا در مورد آینده اسفندیار از او بپرسد. جاماسپ ستاره او را نگاه کرد و اندوهگین شد و به گشتاسپ گفت:
سرنوشت این پهلوان جوان بسیار غمناک است و باید بر او بگرییم، زیرا مرگش به دست رستم پهلوان زابلستان است و تقدیرش تیره و تار است و از سرنوشت گریزی نیست.»
گشتاسپ در فکر فرو رفت، کمی گذشت و اسفندیار نزد پدرش آمد و از شجاعت های خود در گسترش دین بهی و از بین بردن بت پرستان و جنگ با ارجاسپ، انتقام زریر و لهراسپ بسیار سخن گفت و وعده پدر را در مورد پادشاهی خود به او یادآوری کرد و از گشتاسپ خواست به عهدش وفا کند و تاج و تخت را به او بسپارد.
گشتاسپ گفت همه سخنانش درست است و او خدمات زیادی به وی کرده است ولی کاری هست که او باید انجام دهد تا پس از آن تاج و تخت را به او بدهد و آن اسیر کردن رستم و آوردن او به
کاخ گشتاسپ است، زیرا رستم برای پادشاهی گشتاسپ ارزشی قائل نمی شود و تاج خود را کهن میداند و او را نوآیین می نامد و خود را بنده کاووس و کیخسرو می داند و گشتاسپ را پادشاهی نو می بیند و از اسفندیار خواست زواره و فرامرز را نیز به اسیری بیاورد و سوگند خورد پس از آن پادشاهی را به وی می سپارد.
اسفندیار بسیار متعجب شد و رستم را بزرگ ایران و جهان پهلوان نامید و شایسته ندانست او را اسیر و در بند کند و پهلوانیها و شجاعت های رستم در جنگ ها را برای پدرش بازو کرد ولی گشتاسپ به او گفت از فرمانش سرپیچی نکند و با سپاهی راهی سیستان شود.
پس اسفندیار گفت به خوبی می داند قصد پادشاه از این کار چیست و چرا میخواهد اسفندیار را دور کند و در پی چاره است زیرا ان واگذاری تاج و تخت به فرزندش دریغ دارد و نمی خواهد این کار را بکند. گشتاسپ با شنیدن این سخن عصبانی شد و اندیشه خود را مخفی کرد.
وقتی کتایون از رفتن به زابلستان و اسیر کردن رستم خبردار شد فرزندش را از این کار بازداشت و جنگیدن با رستم را گار آسانی ندانست و از اسفندیار تقاضا کرد که برای تخت و تاج جان خود را از دست ندهد و این تخت و تاج را نفرین کرد؛ اما اسفندیار به او دلگرمی داد و خیال او را آسوده ساخت. آن گاه با سپاه و فرزندانش به سوی سیستان راهی شد و نزدیک هیرمند ایستاد و آنجا متوقف شد.

اسفندیار و پشوتن تصمیم گرفتند به وسیله فرستادهای پیغام شاه را به رستم برسانند و از او بخواهند خودش بدون جنگ با آنها همراه شود و به عنوان اسیر با ایشان نزد پادشاه بیاید. پس بهمن را با لباس های شاهانه سوی رستم فرستادند تا به او بگویند پادشاه از دستم به دلیل بی اعتنایی هایش رنجیده شده و اسفندیار را به سوی او فرستاده تا او را اسیر کند و نزد وی ببرد.اکنون اگر رستم بدون جنگ و خونریزی به اسیری اسفندیار در آید او نیز به وی قول میدهد وقتی نزد پادشاه رسیدند گشتاسپ را پشیمان کند می کند که از رستم عذرخواهی نماید و حتی پشوتن را نیز شد این گفتار خود می داند و اسفندیار همیشه از رستم به بزرگی و پهلوانی یاد کرده و و همواره همه را از عصبانیت و کینه ورزی باز می دارد.
این چنین بهمن راهی شد و وقتی به زابلستان رسید رستم را پیدا نکرد و زال گفت رستم به شکارگاه رفته و بهمن را به آنجا فرستاد. وقتی به من نزدیک رستم رسید از بزرگی و شکوه ای متعجب شد و از جان اسفندیار ترسید. هنگامی که نزدیک رستم رفت خود را معرفی کرد و پیام اسفندیار را به او رسانید.
رستم خود را بی گناه دانست و اسفندیار را پهلوانی باشکوه و دانا خواند و خود را پشتیبان شاهان ایران دانست و گفت اکنون شایسته نیست پادشاه بر اوخشم گیرد و آن گاه خواستار ملاقات با اسفندیار شد و او را به خانه خود دعوت کرد و به او گفت نزد وی بیاید تا از او به خوبی پذیرایی کند و هر وقت قصد رفتن به سوی پدر را داشت با او نزد شاه می آید و از او عذرخواهی می کند بدون اینکه در بند باشد و اسیر شود.
بهمن نزد اسفندیار بازگشت و رستم به یارانش دستور داد آماده استقبال از اسفندیار باشند و خود نیز کنار هیرمند در انتظار بازگشت بهمن ایستاد. از آن سوی بهمن نزدیک پدر شد و از رستم پهلوان و بر و بازوی او گفت و وی را ستایش کرد و رستم را منتظر دانست. اسفندیار از سخن رستم خوشحال شد و با عجله لب رود هیرمند رفت. وقتی رستم او را دید از رود گذشت و نزد وی از اسب پیاده شد و او را احترام کرد و درود فرستاد، اسفندیار هم چنین گرد و رستم را در بر گرفت و از دیدارش خشنود شد.
وقتی رستم اسفندیار را به خانه خود دعوت کرد اسفندیار آن را نفت و این کار را سرپیچی از دستور شاه دانست و به رستم نت گشتاسپ خواسته با عجله او را به اسیری نزد وی ببرد و اگر این کار را انجام دهد پادشاهی را به اسفندیار می بخشد و رستم گرانقدر باید بداند که اگر از این کار ناراحت نشود و تن به اسیری بدهد اسفندیار حتی یک شب نیز او را در زندان نمی گذارد و وقتی تاج و تخت را به دست آورد به رستم جایگاهی ویژه میدهد تا با شکوه و بزرگی به زابلستان بازگردد.
رستم که از طمع اسفندیار برای به پادشاهی رسیدن ترسید به او گفت: «میترسم دلت برای دستیابی به تاج و تخت ناراست شود و به کژی گرایی. اکنون اگر به خانه من نیایی ناراحت میشوم و برایم ننگ است.» پس اسفندیار دوباره نپذیرفت و آن را خلاف فرمان شاه دانست و در عوض رستم را به میگساری دعوت کرد. رستم آن را پذیرفت و رفت تا لباسی مناسب بر تن کند و در انتظار اسفندیار بنشیند تا او را برای شادی فرا خواند.
پس رستم سوی زال بازگشت و نزد او از بزرگی و شکوه اسفندیار و عقل و دانشش سخن گفت. اسفندیار نیز در سراپرده خود درباره رستم با پشوتن گفتگو کرد و پشوتن به او گفت از جنگ با رستم و اسیر کردن او دوری کند. سپس اسفندیار دستی داد سفرهای رنگارنگ آماده کردند و به میگساری پرداختند ولی به رستم خبری ندادند و او را در انتظار گذاشتند.
رستم همچنان در ایوان خود منتظر مانده بود و چندین ساعت گذشت و فهمید اسفندیار او را تحقیر کرده و بر سخن خود نمانده است. بنابراین بسیار ناراحت و عصبانی شد و با اسبش به سوی اسفندیار رفت و او را برای بدعهدی و بی وفایی اش پند داد و خود را رستم نریمان و نابود کننده دیو و جادو معرفی کرد و اسفندیار را فردی خودبین و مغرور دانست.
اسفندیار از او عذرخواهی کرد و او را به بزمی دیگر دعوت کرد و رستم را به سراپرده اش برد. پس بزمی بر پا کردند و به میگساری پرداختند. وقتی کنار هم نشستند بسیار گفتگو کردند و اسفندیار نژاد رستم را سرزنش کرد و او را فرزند زال دیوزاد خواند و زال را بچه اهریمن دانست ولی رستم سخنان او را رد کرد و خود را از نژاد نریمان معرفی کرد و اجدادش را بزرگ و پهلوان و با شکوه و عظمت دانست.

سپس اسفندیار از نژاد خود تعریف کرد و آنها را ستایش کرد و خود را از نژاد پادشاهان دانست و از کارهای شگفت آورش سخ گفت. رستم نیز از پهلوانی های خود سخن به میان آورد و دوباره از اسفندیار دعوت کرد که به خانه اش برود و چند روزی میهمان او باشد، اما اسفند، بارئها، برفت و از رستم خواست اکنون که خود پای در بند نمی گذارد جنگ را بکوشد، و برای کارزار آماده گردد و با این کار با کشته می شود یا سرانجام در بند و اسير می گردد
رستم در فکر فرو رفت و با خود گفت: «اگر سخن اسفندیار را یش دهم و اسیر و در بند او شوم بدنام میگردم و اگر هم اسفندیار به دست من کشته شود نزد بزرگان و شاهان خجالت زده می گردم و همه مرا نفرین می کنند. همچنین اگر من به دست اسفندیار کشته شوم دیگر آبرویی در زابلستان نمی ماند و نام دستان و زابل از بین می رود. پس در هر صورت ننگ و نفرین و بدنامی برای من است و بدبختی دامن گیرم میشود.»
بنابراین به اسفندیار گفت: «تو از من خجالت نمی کشی که برای تاج و تخت عقل و دانایی ات را از دست دادهای و قصد به دست آوردن مرا داری و خدا را در نظر نمی گیری و برای از دست دادن جان خودت ترسی نداری و افسوس نمی خوری و با من سر جنگ داری. اگر سرنوشت تو را یاری نکرد و برای مرگ خودت تلاش کردی و حرف شیاطین را پذیرفتی و خود را به مرگ نزدیک کردی چه می شود. بدان که گشتاسپ تاج و تخت خود را رها نمی کند و آن را به تو نمیدهد و فقط تو را به این سو و آن
و سرگردان کرده تا در این خطرها برایت هم رزمی پیدا شود و سرت را به خاک بیندازد و او خود پادشاه باقی بماند که نفرین خدا بر تاج و تخت پادشاهی باد.»
اسفندیار از سخنان رستم بسیار عصبانی شد و به او گفت مقدمات جنگ را برای فردا آماده کند و به میدان آید و بسیار برای یکدیگر خط و نشان کشیدند. رستم به جایگاه خود برگشته زواره دستور داد تیغ، گرز، نیزه، کلاه خود، کمان و ببر بیان پر برایش بیاورد و آه بلندی از ته دل کشید. وقتی زال او را درفکرد و ناراحت دید علتش را پرسید و رستم نیز ماجرا را بازگو کرد.
زال بسیار ناراحت شد و به رستم گفت یا به فرمان اسفندیار گوش کند یا به جایی آرام و خلوت فرار کند، زیرا اسفندیار پهلوان جوانی است و ممکن است رستم پیر در برابرش شکست بخورد و درمانده شود و اگر هم رستم پیروز شود بدنامی و بیچارگی بیشتر می گردد و رستم باید با رنج و خواهش و گنج بسیار اسفندیار را راضی کند و با بندگی و دیدار شاه شانسی دوباره برای زندگی به دست آورد.
پس رستم به زال گفت: «اسفندیار از من یا اسیری و در بند بودن را خواسته یا جنگ را طلب کرده و من بسیار با او سخن گفتم اما بی ثمر بوده و او خواستار جنگ است و من نیز پذیرا شدم.» این چنین رستم لباس جنگ پوشید و ببربیان را به تن کرد و طنابی به زین اسبش بست و بر رخش سوار شد و به زواره گفت سپاهیان را به دشت بیاورد ووقتی لب هیرمند رسیدند سپاه را به برادرش سپرد و خودش سوی سپاه ایران رفت و فریاد کنان اسفندیار را صدا زد.
اسفندیار سوار بر اسب سیاهی شد و مانند پلنگی جنگی به سوی رستم آمد و هنگامی که او را تنها دید او نیز تنها به میدان رفت و با هم به یک بلندی رفتند و عهد بستند هیچ کس در این جنگ یاری شان نکند. پس دست به شمشیر و نیزه بردند و گرزهای شان را برداشتند و با عصبانیت بر یکدیگر کوبیدند. پس از آن بند کمر یکدیگر را گرفتند ولی هیچ یک از آن دو شیر از روی اسب تکان نخورد و هر دو با دهانی پر از خاک و خون و برگستوانی پاره به جنگ ادامه دادند.

وقتی دیر شد و از رستم خبری نشد زواره با دلی پر از کین خواهی و داغ داری سوی سپاه ایران آمد و از رستم پرسیدو نشستن در آنجا را سزاوار ندید و با ایشان به زبان بد و دشنام سخن گفت و خواست آنان را برانگیزد اما نوش آذر پسر اسفندیار در پاسخش گفت اسفندیار و رستم فرمان داده اند که سپاهیان در این جنگ هیچ دخالتی نکنند.
زواره که چنین شنید به پشت سپاه حمله کرد و بسیاری را کشت. نوش آذر نیز با شمشیری هندی بر آنها حمله ور شد و پهلوانی نامی از زابلیان را کشت. پس زواره به سوی نوش آذر هجوم برد و او را کشت. برادر نوش آذر که «مهرنوش» نام داشت و
مسير زن ماهری بود با دلی پر درد از مرگ برادر به میدان آمد و از آن سوی فرامرز مانند پیلی مست به جنگ مهرنوش رفت و با هم گلاویز شدند، آن گاه تیغی بر گردن اسب مهرنوش خورد اسبش به زمین افتاد. وقتی فرامرز مهرنوش را پیاده دید از فرصت استفاده کرد و او را از بین برد.
بهمن که برادرانش را کشته دید و سپاه را آشفته یافت با عجله به سوی پدرش رفت و اسفندیار را از کار آنان آگاه ساخت اسفندیار از شنیدن مرگ پسرانش بسیار اندوهگین شد و مغزش از کینه پر شد و به رستم گفت چرا پیمان شکنی کرده و یزدان را از یاد برده و گستاخانه سپاهیان را به جنگ فرا خوانده است؟ پس رستم خود را بی خبر دانست و بسیار ناراحت شد و گفت نمیداند چه کسی نافرمانی کرده و پیمان را شکسته است و حتی اگر برادرش باشد او را دست بسته نزد اسفندیار می آورد تا بتواند انتقام پسرانش را بگیرد؛ اما اسفندیار کمان را در دست گرفت و به قصد کشتن رستم و اسیری او قدم پیش نهاد.
پس کمان در دست گرفتند و زره ها را بر تن یکدیگر دوختند تا این که تن رخش و رستم زخمی شد اما تیر رستم کارگر نمیشد و بر بدن اسفندیار رویین تن اثری نداشت. این گونه رخش از آن زخمها ناتوان شد و از حرکت ماند. رستم وقتی دید رخش ناتوان و زخمی شده او را رها کرد و خود مانند باد به سوی کوه گریخت و بالای آن رفت. رخش نیز فرار کرد و رستم با تنی زخمی و خوش در کوه پنهان شد.

این بار مردانگی، بزرگی و عظمت رستم هنگام جنگ را با نیز برای به تمسخر گرفت و از آن سوی زواره با دنبال کردن جای برای رش رستم را پیدا کرد و از ناراحتی جهان مقابل چشمانش تیره و تار نشان از ستم او را برای چارہ گری نزد زال فرستاد. همچنین وش را از زواره طلب کرد و او را به جستجوی آن روانه ساخت و است و با تنی زخمی به ایران بازمی گردد
وتی زواره در پی رخش رشت اسفندیار رستم را صدا کرد و او را بے سان فراخواند و جانش را امان داد و گفت اگر رستی بند را می پذیرد و همچنان سر جنگ دارد اسفندیار آماده است و رستم باید وصیتش را بکند، زیرا مرگش نزدیک است و باید از درگاه یزدان آمرزش بطليد
رسیم که چنین شنید گیت: دیگر دیر وقت است و کسی در تاریکی می جنگد. من اکنون به سوی ایوان خود می روم و آنچه تو گنتی انجام می دهیم و با خویشانم وداع می کنم و فردا دوباره برای جنگ سوی تو می آییم تا ببینیم روزگار چه می خواهد. استدیار نیز سخنان او را قبول کرد و هر دو به جایگاه شان بازگشتند
وقتی اسفندیار به سر ایرده خود برگشت و تن بی جان پسرانش را دید تالهای کرد و بسیار گریست و دستور داد تا آنها را به سوی سانپ پیرند تا او عاقبت کارپی عقلانه خود را ببیند و دل به تخت و تاج نبندد. آن گاه اسفندیار با پشوتن در مورد رستم و زور و بازوی پهلوانانه اش صحبت کرد و نبردشان را شرح داد.

وقتی رستم به خانه خود رسید زال و رودابه از دیدن بدن زخمی و ناتوان او گریه کردند و ناله سردادند. رستم با دیدن رخش گفت یا باید فردا به میدان جنگ برود یا بر رخش سوار شود و از آن جا فرار کند. زال به فکر راه حلی افتاد و سیمرغ را به یاد آورد.سپس بالای یک بلندی رفت و آتشی روشن کرد و پر سیمرغ را در آتش سوزاند.
مدتی گذشت و سیمرغ کنار زال فرود آمد. زال ماجرای جنگ رستم و اسفندیار را برایش بازگو کرد و تن زخمی رخش و رستم را به او نشان داد و از وی چارهای خواست. سیمرغ پر خود را به آن زخمها مالید و آنها سریع بهبود یافت. آن گاه به رستم گفت: «اسفندیار شاهزاده ای پاک و درست کار است و شکوه و عظمت ایزدی دارد و اگر سرت به دست او بر خاک آیدننگی نیست اما باید به من قول بدهی فردا از جنگ با اسفندیار دوری کنی و اگر او نیز اصرار به نبرد داشت توبا سخنانت وی را آرام گردانی اما اگر سرانجام چاره ای ندیدی و او سخن تو را گوش نکرد و سر جنگ داشت آن وقت تو هم به جنگ او بروی، زیرا تقدیر و سرنوشت اسفندیار این گونه بوده است که با تو هم داستان نمی گردد و دست از جنگ برنمی دارد و نمی توان از تقدیر رهایی یافت.»
پس سیمرغ از رستم قول گرفت بر سر پیمانش باشد و اگر اسفندیار آرام شد. او نيز طالب جنگ نباشد.. آن گاه سیمرغ از روی مهربانی راز آسمان را بازگو کرد و مرگ اسفندیار را به دست رستم دانست و او را برای شکست اسفندیار راهنمایی کرد و گفت راستم باید چوبی بلند و باریک از درخت گز انتخاب کند و آن را با آتش راست گرداند و درون باده انگور گذارد و تیری مرغوب بر سر آن بگذارد و چندین پر نیز به آن وصل کند و وقتی فردا اسفندیار را طالب جنگ دید آن را بر چشمان وی بزند، زیرا اسفندیار از این ناحیه صدمه می بیند و چشمانش آسیب پذیر است و تیر گز او را از پای در می آورد.
رستم آنچه سیمرغ گفته بود را انجام داد و تیری از شاخه گز درست کرد و آن را به زهر آغشته ساخت. وقتی شب رفت و سپیده سر زد رستم سوی اسفندیار رفت و او را صدا زد. اسفندیار با دیدن تن سالم و توانای رستم شگفت زده شد و دانست زال جادویی به کار برده و او را بهبود بخشیده است. سپس خود را برای جنگ آماده کرد و به سوی رستم رفت.
وقتی آن در مقابل هم ایستادند رستم با اسفندیار بسیار سخن گفت تا بتواند او را از جنگ منصرف کند و حتی وی را به خانه اش دعوت کرد تا از او پذیرایی کند و هدایا و گنج و گوهرهای رستم را
اردو پس از آن همراه یکدیگر نزد گشتاسپ بروند و آنجا هر چه پادشاه دستور بدهد سزاوار است انجام شود یا رستم را می کشد یا در زندان می کند و هر چه پادشاه فرمان دهد رستم آن را می پذیرد ولی اسفندیار سخنان و پیشنهادهای رستم را قبول نکرد و فقط از وی خواست یا اسیر شود یا جنگ را بپذیرد.
وقتی رستم گستاخی اسفندیار را دید و فهمید فقط خواستار رزم است او نیز آماده نبرد شد و کمان را به زه کرد و تیر گز را در آن گذاشت و پیش از این که اسفندیار تیری رها کند با یاد یزدان آن تیر را به چشم اسفندیار پرتاب کرد و او بر خاک افتاد و از هوش رفت. وقتی به هوش آمد آن تیر را از چشمش بیرون کشید و تیر از خون اسفندیار رنگین شد.
همان هنگام بهمن و پشوتن از کار اسفندیار باخبر شدند و خروشان به سوی او آمدند. اسفندیار به آنها گفت: «خود را غمگین و تباه نسازید زیرا این بلا از آسمان به من رسید و سرنوشتم این بوده است و رستم با کمک زال و چاره و جادوی سیمرغ مرا این چنین بر زمین کوبید و روزگار برایم این گونه خواست.» آن گاه رستم را فرا خواند و او با چشمانی پر از شرم و خون نزد اسفندیار
زال، زواره و فرامرز از این اتفاق باخبر شدند و زال هراسان سوی رستم آمد و گفت از ستاره شناسان شنیده هر کس اسفندیار را از بین ببرد در این جهان به سختی و عذاب می افتد و بدبختی بینی می شود. آن گاه اسفندیار به رستم گفت: «من این جنگ و بدی را از سوی تو نمی بینم و می دانم مرگ من از سوی پدرم است که برای تاج و تخت مرا به سوی تو فرستاد.»
.jpg)
آن گاه اسفندیار از رستم خواست بهمن را نزد خود به سیستان برد و از او نگهداری کند و رسم و آیین پهلوانی را به او بیاموزد و وی را برای پادشاهی آماده و سربلند کند. رستم خواسته اسفندیار را پذیرفت و با او عهد بست پیوسته بر سر پیمانش باشد.
پس از آن اسفندیار از پشوتن خواست تا سپاه را سوی گشتاسپ برگرداند و پدرش را از این تصمیم شومی که گرفت و او را به این جنگ فرستاد باخبر کند و خیالش را از بابت مرگ اسفندیار آسوده سازد. همچنین به مادرش بگوید صبور باشد و از خواهران و همسرش نیز بخواهد برای مرگ او خود را ناراحت نکنند و همه بدانند مرگ وی به علت تصمیم شوم و بدی بود که پدرش برای او گرفت.
اسفندیار با گفتن این سخنان به پشوتن نفس های آخرش را کشید و برای همیشه چشمانش را به روی این جهان فرو بست. با مرگ او یاران و سپاهیان بر سر خود خاک ریختند و لباس هایشان را پاره کردند و گریستند. پشوتن گفتار اسفندیار را انجام داد و او را در تابوتی همراه سپاه سوی گشتاسپ فرستاد ولی بهمن در
استان نزد رستم ماند. گشتاسپ با شنیدن این خبر بسیار ناراحت شد و فریاد زد و لباس بر تن پاره کرد و تاجش بر زمین افتاد. همه اطرافیان و بزرگان او را مسبب مرگ اسفندیار دانستند و به وی کنایه ها زدند.
وقتی پشوتن با تابوت اسفندیار وارد کاخ شد مادر و خواهران اسفندیار بسیار بی تابی کردند و خون گریستند. پشوتن گشتاسپ را دید و به او احترام گذاشت و این بلا و مصیبت را از بی عقلی وی دانست و عظمت و قدرتش را نابود شده خواند و سخنانی که اسفندیار هنگام مرگ گفته بود را باز گفت و از ماندن بهمن نزد رستم خبر داد.
آن گاه همای و به آفرید سوی پدر رفتند و او را بسیار ملامت کردند. پشوتن زنان را کمی آرام کرد و گفت اسفندیار از ایشان خواسته صبور باشند و ناراحتی نکنند. کتایون نیز تقدیر را پذیرفت و به عدل پروردگار رضایت داد و تا سالیان بسیار در ایران برای اسفندیار شیون به پا بود.
بهمن نیز در زابلستان بزرگ شد و قد کشید و به واسطه رستم سزاوار پادشاهی گشت و تمام آیین پهلوانی و پادشاهی را آموخت. آن گاه رستم برای گشتاسپ نامهای پردرد نوشت و از او عذرخواهی نمود و تقاضا کرد کینه را کنار بگذارد و با هم از در آشتی وارد شوند. گشتاسپ نیز سخنان رستم را پذیرفت و جاماسپ به گشتاسپ خبر داد در آینده پادشاهی از آن بهمن است و او نیز مانند پدرش دانا و با آبرو خواهد بود.
به مناسب از شنیدن خبر پادشاهی بهمن بسیار شاد گشت و خواهان جبران ستمی شد که در گذشته در حق اسفندیار روا داشته بود. بنابراین نامه ای برای رستم فرستاد و از او خواست بهمن را نزد او بفرستد. پس رستم بهمن را با هدایای بسیار روانه درگاه پادشاه کرد. ٫
وقتی گشتاسپ چهره بهمن را دید بسیار گریه کرد و او را پاکدل و پهلوان دانست و بهمن را «اردشیر» نامید و پیوسته دوست داشت او را ببیند و از دیدارش شاد بود و بسیار به وی احترام می گذاشت و او را گرامی میداشت.
تهیه شده توسط