هنگامی که دارا به پادشاهی رسید نامه ای به هر سوی فرستاد و همه را به فرمان خود امر کرد. سپس در گنج ها را گشود و بخششهای زیادی به سپاهیان کرد. پس از هر سوی فرستادگان بسیاری همراه پیشکش ها و مالیات بی شمار نزد دارا می رسیدند و سر خدمت فرو می آوردند، زیرا میدانستند قدرت مقابله با او را ندارند.

در همان ایام فیلیپوس از دنیا رفت و اسکندر جانشین او شد و بر تخت پادشاهی نشست. اسکندر مشاوری خردمند به نام ارسطالیس» داشت که در همه کارها با وی مشورت می کرد و کش را می پذیرفت. سرانجام فرستاده دارا برای گرفتن مالیات نزد اسکندر رسید.

اسکندر بسیار ناراحت شد و به فرستاده گفت: «به دارا بگو آن مرغی که پیوسته تخم زرین می گذاشت از بین رفته و دیگر باج و مالیاتی در کار نیست.» سپس به سپاهیانش گفت آماده باشند زیرا می خواهد جهان را زیر پای بگذارد و خوبی و بدی را دریابد. 

اسکندر آهنگ رفتن کرد و با سپاهش راهی شد. در راه با مصریها جنگید و آنها را شکست داد. آن گاه سوی ایران حرکت کرد. وقتی دارا از آمدن رومیان باخبر شد سپاهی بزرگ فراهم کرد و سوی ایشان روان شد. هنگامی که اسکندر از لشگرکشی ایرانیان باخبر شد چاره ای اندیشید و در قالب فرستاده ای نزد دارا آمد تا پادشاهی او را ببیند و تعداد سپاهیان و توان آنها را بسنجد.

پس وقتی اسکندر دارا را دید به او احترام گذاشت و در ظاهر پیامی از جانب اسکندر به پادشاه داد و گفت اسکندر نه سر جنگ دارد نه می خواهد در ایران بماند فقط قصد دارد کمی گیتی را ببیند و در آن بگردد و هدفش راستی و نیکی است اما اگر پادشاه ایران چنین اجازه ای به وی ندهد و سر جنگ داشته باشد او نیز به مقابله می ایستد. وقتی دارا این سخنان را شنید از فرویال آن فرستاده که در واقع خود اسکندر بود در شگفت شد و نام و نژادش را پرسید و وی را گرامی داشت.

پس از آن بزمی به راه انداختند و اسکندر و دارا به میگساری پرداختند. اسکندر با هر بار باده گساری جام زرینی می گرفت و می آن را می خورد و جامش را کنار خود می گذاشت. دارا با دیدن کار متعجب شد و علت را پرسید. اسکندر گفت: «در کشور ما این رسم است که جام برای فرستاده میشود و اگر در ایران غیر از این است آنها را پس بگیرید.»

دارا به رسم و رسوم رومیان خندید و دستور داد جامی پر از گوهر به او ببخشند. در همان هنگام فرستاده ای که برای باج خواهی به روم رفته و اسکندر را دیده بود و می شناخت وارد شد و اسکندر را آن جا دید و شناخت. پس پنهانی پادشاه را آگاه کرد و اسکندر که به این نکته پی برده بود با عجله بر اسب نشست و همراه آن جام گریخت و سوی سپاهیانش رفت. وقتی ایشان را دید آنان را به شادی مژده داد و جام را مایه پیروزی دانست و آن را به فال نیک گرفت و سپاهیان ایران را اندک خواند.

این گونه شد که دارا بار دیگر سپاه را گرد آورد و سوی اسکندر شتافت و نبرد سختی آغاز شد. ایرانیان در این جنگ تاب نیاوردند و بخت از ایشان روی گردان شد. پس اسکندر آنها را امان داد و دارا به شهر استخر بازگشت و با بزرگان به مشورت نشست. سرانجام تصمیم گرفتند بار دیگر به جنگ برخیزند و دست در دست هم ایستادگی کنند تا در این راه یا کشته شوند یا سرزمین خود را بازیابند.

پس دارا سپاهیان خود را آماده کرد و اسکندر از این موضوع ه شد و لشگرش را سوی دارا حرکت داد. دو سپاه با هم رو به رو شدند و بسیار جنگیدند. به گونه ای که سراسر دشت پر از خون گشته بود. هنگام شب دارا شکست خورد و از ترس جانش با سپاهیان خود به کرمان رفت. اسکندر نيز به استخر رفت و کسائی که سر به خدمتش نهاند را امان داد

وقتی دارا سپاهش را نابود شده دید و زنان و کودکان شیردوستان را اسیر و درید اسکندر یافت بر خود لرزید و تاج و تختش را از دست رفته خواند. آن گاه با مشورت بزرگان تصمیم گرفت نامه ای برای اسکندر بنویسد تا او را از راه خوبی در آورد. پس نویسنده در رنگ های را فرا خواند و دستور داد تامه را بنویسد و گفت: «بدون شک از تقدیر و سرنوشت راه فراری نیست و شکست ایرانیان از آسمان بوده است. اکنون اگر اسکندر دیگر دنبال جنگ نباشد همه گنج های گشتاسپ و اسفندیار را به او می سپارم و خود نیز در جنگ ها یاور او می شوم تا اسکندر زنان و فرزندانم را در امان دارد و نزد من بفرستد.»

اسکندر که آن نامه را خواند به فرستاده گفت دارا را از جان زنان و فرزندانش آسوده خاطر سازد، زیرا کسی جرئت دورت یازیدن به ایشان را ندارد و سرانجامش مرگ است. همچنین اسکندر هیچ گنجی نمی خواهد و دارا می تواند به جایگاه پادشاهی اش بازگردد زیرا تاج و تخت از آن او است و اسکندر نیز وی را یاری می گرداند

این چنین فرستاده سوی دارا رفت و پیغام اسکندر را رساند اما دارا کشته شدن را بهتر از کمر بستن نزد اسکندر دانست و نامه ای برای پادشاه هند نوشت و از او کمک خواست. اسکندر از این کار باخبر شد و با سپاهش سوی دارا رفت و او را برای چندمین بار شکست داد. ایرانیان با خواری و ذلت از اسکندر امان خواستند و دارا با سوارانی از آن میدان گریخت.

وقتی دارا و همراهانش از آن جا دور شدند دو نفر از سواران او که «ماهیار» و «جانوسپار» نام داشتند بخت پادشاه را واژگون دیدند و در پی کشتن او بر آمدند تا این گونه نزد اسکندر عزیز شوند. بنابراین جانوسپار دشنه ای بر سینه دارا فرو کرد و او را سرنگون ساخت.

سپس آن در نزد اسکندر رفتند و او را به کشتن دارا مژده دادند. اسکندر از شنیدن این خبر بسیار ناراحت شد و خود را با سرعت به جایگاه دارا رساند و تن زخمی اش را در بر گرفت و گفت دیشب از پیران شنیده که ایشان از یک پدر هستند و از یک شاخ و بیخ سر بر آورده اند و این گونه دلش پر خون شد و گریست. دارا از سخن او خوشحال شد و وی را پندهایی داد و از اسکندر خواست زنان و فرزندانش را نگه دار باشد و دختر پاکدامنش که

روشنک» نام دارد را به همسری بگیرد و او را به آرامش و خوشبختی رساند تا از گزند دشمنان و سرزنش بدگویان در امان باشد و فرزندی به دنیا آورد که راه و رسم لهراسپ را زنده نگه دارد و شاید به پادشاهی باشد

اسکندر سخنان دارا را پذیرفت و دارا دست او را در دست گرفت و پادشاهی ایران را به وی واگذارد کرد. سپس جان از تنش در آمد و روزگارش به پایان رسید. اسکندر بسیار گریه کرد و برایش دمای شاهانه ساخت و او را آن جا نهاد. آن گاه دستور دارد جانوسپار و ماهیار را بر دار آویزند تا دیگر کسی قصد سرنگونی پادشاهان را نداشته باشد

بزرگان نیز از کار اسکندریا خبر شدند و او را به پادشاهی ایران پذیرفتند و وی را مورد احترام قرار دادند و سر به اطاعتش فرود آوردند. این چنین اسکندر به پادشاهی ایران رسید و تاج کیانی بر سر گذاشت و جهان به آرامش رسيد.