پس از درگذشت اورمزد تخت پادشاهی مدتی بی سامان بود. چون بزرگان دربار نگران تخت پادشاهی و سرزمین بودند موبدی در شبستان اور مزد جستجو کرد و زنی ماهروی را یافت که از پادشاه در گذشته فرزندی در شکم داشت. پس او را بسیار گرامی داشتند تا کودکش را به دنیا آورد و آن فرزند خوب چهر را «شاپور» نامیدند.

شاپور چهل روزه بود که او را زیر تاج زرین قرار دادند و بر تخت پدر گذاشتند و پادشاهی را به نام او کردند. سپس موبدی دانا و خردمند به نام «مهروی» کارهای سرزمین را در دست گرفت و سپاه و گنج را منظم کرد تا ناتوانی پادشاه خردسال را جبران کند و کشور را به خوبی نگاه دارد.

این چنین گذشت و شاپور هشت ساله شد و چون همه هنرها را آموخته بود در شهر تیسفون تاج بر سر گذاشت و به تخت نشست. سپس به روش نیاکانش شهر استخر را انتخاب کرد و آن را جایگاه پادشاهی خود قرار داد. 

پس از مدتی که از پادشاهی شاپور گذشت طائر شیردل همراه سپاهش به تیسفون رفت و آن جا را غارت کرد و خواهر پدر پادشاه که «نوشه» نام داشت را یافت و او را به اسیری همراه خود برده گفتگویی در تیسفون به راه انداخت.

وقتی نوشه یک سال نزد طائر ماند صاحب دختری زیباروی شد که نامش را «ملکه» گذاشت. از آن سوی هنگامی که شاپور بیست و شش ساله شد و جوانی سرفراز گشت سپاهیانش را برای کین خواهی از طائر به دست آورد. بنابراین بسیاری از سپاهیان طائر کشته شدند و او درمانده گشت و مجبور به عقب نشینی شد. آن گاه با لشگریانش سوی دژ رفت و آن جا پناه گرفت.

شاپور راه هر گونه فرار را بر طائر بست و دژ را محاصره کرد. روزی مالکه از بالای دژ شاپور را که سوار بر اسبی شده بود دید و از او خوشش آمد و دایه اش را فرا خواند تا پیغامی برای شاپور ببرد و گفت: «او را از نژاد من با خبر ساز و بگو من دختر نوشه هستم و در این کین خواهی با او همداستانم و اگر او مرا بخواهد دژ را به اتش می کشم و ایوان را به وی میسپارم. در صورتی که مرا خواهان باشد و عهد ببندد و بر گفتارش وفادار بماند و مانند بزرگان به آن عمل کند.»

پس دایه پنهانی نزد شاپور رفت و پیغام مالکه را رساند و او را از اندیشه و گفتار دختر طائر آگاه کرد. شاپور از این سخن بسیار خوشحال شد و سوگند خورد و پیمان بست و دایه را سوی مالکه فرستاد.

وقتی مالکه از کار شاپور باخبر شد بسیار خوشحال گشت و شبانگاه با تدبیری از در خارج شد و در را باز گذاشت تا سپاهیان شاپور وارد دژ شوند و بر نگهبانان مستی که خوابیده بودند حمله ور گردند. آن گاه خود سوی شاپور رفت و وقتی شاپور او را دید وی را پسندید و سراپرده ای را به او اختصاص داد و خود با سپاهیان راهی دژ شد و بخت را بیدار یافت.

وقتی سپاهیان بر نگهبانان مست و بی خبر حمله کردند بسیاری را کشتند و سپاه ایشان را در هم شکستند. طائر نیز به دست شاپور اسیر شد و در به تصرف او در آمد و آن جا بر تخت نشست. سپس مالکه با افسری از یاقوت سوی شاپور رفت و کنارش بر تخت نشست. طائر که اسیر شده بود وقتی چنین دید فهمید این گرفتاری و شکست از سوی دخترش به او رسیده و دختر به پدر خیانت کرده است.

شاپور دستور داد گردن طائر را قطع کنند و تنش را در آتش بسوزانند. سپس از آنجا رفت و در راه هر کسی از اعراب را می یافت با دو دستش او را از خود دور می ساخت و به همین دلیل «شاپور ذوالاکتاف» لقب گرفت.

وقتی به پارس بازگشت همه او را ستودند و بر وی آفرین گفتند. پس از مدتی شاپور آرزوی دیدن روم و پادشاهی آن جا را کرد و این گونه کشور را به دست وزیر خود سپرد و با هیچ کس به غیر از او در این باره سخن نگفت.

پس شاپور با کاروانی پرمایه و بزرگ به سوی روم رفت و مانند بازرگانان به آن شهر وارد شد و نزد قیصر شتافت و خود را بازرگانی پارسی معرفی کرد که کالاهایی گران قیمت دارد و آنها را به شاه تقدیم کرد تا هر چه می خواهد بردارد و شاپور مابقی را به فروش رساند.

در همان هنگام مردی شوم صفت که ایرانی بود و شاپور را می شناخت نزد قیصر حضور داشت و شاپور را پادشاه ایران خواند. قیصر که چنین شنید بسیار عصبانی شد و به نگهبانان دستور داد شاپور را اسیر کنند. پس او را به خواری و ذلت در پوست خر بستند و در خانه ای تنگ و تاریک رها کردند و کلیدش را به بانوی آن خانه سپردند تا غذا و آب اندکی به وی بدهد تا زنده بماند.

آن بانو که خانه اش در مکان دیگری بود کلید را به کنیزش داد تا از شاپور نگهبانی کند. آن کنیز نژادش به ایرانیان می رسید و هر روز کارش را انجام می داد. از آن سوی قیصر که شاپور را در زندان خود اسیر کرده بود فرصت را مناسب دید و به ایران حمله کرد و همه جا را غارت نمود.

ایرانیان که یاوری نداشتند به رنج و سختی افتادند و از شاپور نیز هیچ خبری نداشتند. پس از مدتی آن کنیزک از شاپور نام و نشانش را پرسید و شاپور با گرفتن عهد و پیمان مساعدت و رازداری از او خود را شاهنشاه ایران معرفی کرد. آن دختر به او کمک کرد و تدبیری اندیشید که شاپور از آن پوست خر آزاد گردد و پس از آن با اسب هایی که آماده کرده بود همراه شاپور سوی ایران گریختند.

وقتی به خوزستان رسیدند در دهی سرسبز توقف کردند و در خانه پالیزبانی ساکن شدند. شاپور از آن مرد درباره اوضاع ایران پرسید و او ایران را به غارت رفته و ویران خواند و مردم را از شاپور بی خبر دانست و بسیار گریه کرد.

پس شاپور خود را به مردم آن سرزمین معرفی کرد و مهر پادشاهی اش را به آنها نشان داد. بنابراین ایشان از هر سویی سپاهی آوردند و نزد شاپور حاضر شدند و آمادگی خود را برای کمک به پادشاه و ایرانیان اعلام کردند. شاپور آنها را سپاس گفت و آن کنیزک را گرامی داشت و آزادی اش را از او دانست.

شاپور سپاه را سوی قیصر به حرکت در آورد و آن زمان قیصر در تیسفون بود و اصلا انتظار حمله شاپور را نداشت. این چنین سپاه شاپور به راه افتاد و آنها شبانه حرکت می کردند و هنگام روز پنهان می شدند تا به تیسفون رسیدند. ناگاه در شبی تیره به قیصر و سپاهیانش حمله بردند و غوغایی به پا شد که گویی از آسمان خون می چکید.

شاپور سراپرده های رومیان را آتش زد و بسیاری از آنها را کشت. سرانجام قیصر اسير شد و بختش تیره گشت. هنگام روز شاپور دستور داد نامه هایی به هر سوی بنویسند و از کار قیصر و ایران و بازگشتن شاپور و در دست گرفتن پادشاهی اش به همه جا خبر دهند.

سپس شاپور در تیسفون به تخت نشست و دستور داد قیصر را نزد او آورند. پس او را مورد عتاب و سرزنش قرار داد و گفت چرا با میهمانش چنین رفتاری کرده و او را اسیر ساخته و در پوست خر بسته و پس از آن به ایران تاخته و همه جا را غارت کرده است. 

پس قیصر با گریه و زاری برای جان خود امان خواست و خود را بنده شاپور دانست و گنجهایش را به وی تقدیم کرد. شاپور نیز گفت اکنون باید همه ویرانی هایی که به بار آورده را آباد کند و همه کسانی را که به بردگی از ایران برده بازگرداند و تاوان این تاخت و تاز بی شرمانه را پس دهد تا جانش در امان بماند و به

گونه ای دیگر در بند باشد. همچنین در صورت نافرمانی و سرپیچی پوست بر تنش دریده خواهد شد. آن گاه دو گوش او را با دشنه پاره کرد و بینی اش را سوراخ نمود و زنجیری سنگین بر پاهایش بست و او را به نگهبانان سپرده

پس از آن شاپور سپاهی آماده کرد و به روم لشگر کشید و سر راهش همه آبادیها را به آتش کشید. وقتی رومیان از این خبر آگاه شدند گریان و ناراحت گشتند و عامل آن بدبختیها را قیصر دانستند. پس یانس برادر جوان قیصر سپاهی فراهم کرد و به جنگ با شاپور رفت.

وقتی جنگ در گرفت سپاهیان شاپور از هر سوی حمله می کردند و رومیان را می کشتند. سرانجام یانس توان ایستادگی بیشتر در خود ندید و از میدان فرار کرد. سپاهیان روم که خود را ناتوان و شکست خورده می دیدند بر قیصر لعن و نفرین فرستادند و او را دشنام دادند. آن گاه برانوش که مردی دانا بود را برگزیدند و بر تخت قیصر نشاندند و تاج بر سرش گذاشتند و از او فرمانبرداری کردند.

برانوش میدانست رومیان توان جنگیدن مقابل ایرانیان را ندارند و گزند می یابند. پس نامه ای برای شاپور نوشت و در آن روم را تباه شده خواند و زنان و کودکان را آواره و سپاهیان را زخمی دانست و از او خواست جنگ را پایان دهد و دست از کینه و انتقام بردارد و بیش از این بر رومیان نتازد، زیرا پروردگار نیز به این کار راضی نیست. سپس نامه را مهر کرد و سوی شاپور فرستاد.

وقتی شاپور آن نامه را خواند او را نزد خویش فراخواند تا رومیان را امان دهد و جنگ را تمام کند. بنابراین برانوش با هدایایی سوی شاپور شتافت. پس ایشان به گفتگو نشستند و شاپور از برانوش باج و سرزمینی به نام «نصیبین» را خواستار شد تا به واسطه آن ایشان را امان دهد. برانوش که چاره ای نداشت درخواست شاپور را پذیرفت و این چنین پیمان بستند که جنگ را پایان دهند.

پس از آن شاپور سپاهش را سوی ایران حرکت داد و با شادی به شهر استخر بازگشت و در آرامش بر تخت پادشاهی خود تکیه زد. قیصر نیز با زاری و رنج بسیار در زندان جان سپرد و تن بی جانش به روم فرستاده شد. شاپور ایران را آباد کرد و شهرهای زیادی ساخت.

مدتی این گونه گذشت و مردی سخنور و چهره نگار به نام «مانی» از چین به ایران آمد و خود را پیامبر و راهنمایی نامید که دین و آیینی تازه همراه داشت و از شاپور تقاضای یاری کرد تا دین خود را گسترش دهد. شاپور که به او بدگمان بود به موبدی دستور داد با مانی گفتگو کند تا درستی یا نادرستی آیین وی را دریابد. پس چون مانی از پاسخ سؤالات موبد عاجز ماند ناراستی

دینش آشکار شد و شاپور دستور داد پوست او را دریدند و از دروازه شهر آویختند تا عبرت همگان شود و مردم پادشاه را آفرین گفتند و بر مانی خاک پاشیدند.

هنگامی که هفتاد سال و اندی از عمر شاپور گذشت مرگ خود را نزدیک دید و چون فرزندش که «شاپور » نام داشت خردسال بود و از پس پادشاهی برنمی آمد برادر خویش اردشير را جانشين خود ساخت و او را بر تخت نشاند تا کارها را به دست گیرد و هنگامی که شاپور خردسال به مردانگی رسید و سزاوار پادشاهی شد حکومت را به وی بسپارد و تاج بر سرش گذارد.

پس این گونه با برادر خود عهد بست و اردشیر نیز پذیرفت. سپس او را پند داد و تخت و تاج پادشاهی را به وی واگذار کرد. آن گاه پس از یک سال درگذشت و به دیار باقی شتافت.