را بسیار اندرز داد. آن گاه به هر سوی نامه ای نوشت و پادشاهی خویش را اعلام کرد و راه و روش خود را بخشایش و راستی دانست. سپس در گنج ها را گشود و مردم و سپاهان را بهره مند ساخت.

از آن جا که بهرام عدل و نیکی را بر پا ساخت همه کسانی که ابتدا با پادشاهی او مخالف بود هواخواه وی شدند و با وساطت منذر از بهرام پوزش خواستند و با او یکدل و همراه گشتند. بهرام نیز آنان را بخشید و پس از آن نعمان و منذر قصد بازگشت کردند و پادشاه ایشان را با گنجها و هدایایی راهی ساخت. آن گاه خسرو را مورد لطف قرار داد و سپاه را به نرسی برادر کوچکتر خود سپرد و کشور را آباد کرد و موبدان و خردمندان را گرامی داشت و یزدان را از یاد نبرد

روزی بهرام با گروهی به شکار شیر می رفت که در راه پیرمردی او را از دو شخص خبر داد که یکی فریب کار و بد نژاد و ثروتمند بود و «براهام» نام داشت و دیگری مردی آزاده و مهمان نواز بود که آب فروشی می کرد و «لنبک» نام داشت.

بهرام پس از جستجو در مورد آنها پی برد لنبک جوانمردی است که نیمی از روز آب می فروشد و بقیه وقتش را صرف یافتن مهمانی می کند تا او را به خانه اش برده و پذیرایی کند زیرا بسیار مهمان نواز و بخشنده است. از سوی دیگر براهام فردی ثروتمند است که گنج و گوهر فراوان دارد اما بسیار خسیس است و کسی تان او را ندیده و از مهمان بیزار است و به خشم می آید.

بنابراین بهرام به جارچی دستور داد میان مردم اعلام کند آبهای لنبک ناخوش است و از وی خرید نکنند. سپس شب هنگام سوار بر اسبی شد و سوی خانه لنبک رفت و خودش را یکی از سپاهیان ایران معرفی کرد که از راه باز مانده و می خواهد شب را آنجا سپری کند. لنبک با خوشرویی او را پذیرفت و به خانه اش راه داد و اسبش را نیز نگهداری کرد. آن گاه سریع غذایی حاضر کرد و مقابل بهرام گذاشت. پس از غذا نیز با جامی می از میهمانش پذیرایی کرد.

چون شب سپری شد و روز فرا رسید لنبک از بهرام تقاضا کرد یک روز دیگر نیز مهمان او باشد تا وی را خوشحال کند. بهرام پذیرفت و لبنک برای فروش آب به بازار رفت ولی هیچ کس آبهایش را نخرید و او درآمدی به دست نیاورد. پس پیراهن خود را فروخت و با پولش برای غذای مهمان گوشت و کشک خرید و به خانه رفت. سپس خوراکی تهیه کرد و مقابل بهرام گذاشت و میگساری کردند و شبی دیگر نیز گذشت.

روز دیگر دوباره تنبک از بهرام خواست نزد او بماند و بهرام نیز قبول کرد. آن گاه لنبک با مشک و ابزار آبکشی خود به بازار رفت و آنها را نزد شخص توانگری گرو گذاشت. سپس آنچه برای خوراک لازم بود را خریداری کرد و به خانه رفت و غذایی پخت و مهمان را پذیرایی کرد و به باده گساری پرداختند. چون روز چهارم فرا رسید بهرام قصد رفتن کرد و لنبک بسیار اندوهگین شد. سرانجام بهرام از او سپاسگزاری کرد و با شادی از یکدیگر جدا شدند.

سپس بهرام سوی شکارگاه و سپاهیانش رفت و به شکار پرداخت. پس از آن سوی خانه براهام رفت و خود را از سپاهیان شاه معرفی کرد که از راه باز مانده و می خواهد شب را آن جا بگذراند. براهام که چنین شنید ابروهایش پر چین گشت و چهره در هم کشید و بهرام را به مهمانی نپذیرفت. هر چه بهرام اصرار می کرد او خشمگین تر می شد تا این که سرانجام با اکراه قبول کرد و از بهرام پیمان گرفت درخواست غذایی از وی نکند و اگر اسبش آن جا را کثیف کرد یا خسارتی به خانه زدخود آن جا را تمیز کرده و خسارت را جبران نماید.

پس بهرام پذیرفت و وارد خانه براهام شد و نمد زین اسبش را بالین خود ساخت. براهام به خوردن غذا مشغول شد و از بهرام یادی نکرد. هنگام صبح نیز بهرام را به تمیز کردن جایگاه اسبش وادار ساخت. بهرام با دستاری گران بها آن کار را کرد و براهام را در شگفت فرو برد. به گونه ای که آن دستار را برداشت و رادی و سخاوت مهمانش را ستود.

پس از آن بهرام به کاخ خود بازگشت و درباره رفتار آن دو نفر بسیار اندیشید.سپس دستور داد آنها را سوی درگاه آورند. آن گاه به مردی پاکدل فرمان داد به خانه براهام برود و گنج و گوهر و اموال او را جمع کند و به درگاه بیاورد. هنگامی که آن مرد به خانه براهام رفت از فراوانی گنج و گوهر او شگفت زده شد و هزار شتر از جهرم خواست تا آن اموال را بار کند و به درگاه ببرد. پس با شادمانی سوی پادشاه بازگشت و او را از آن همه گنج و گوهر خبر داد و نیمی از آن را بر جای مانده خواند.

بهرام از کردار و آزمندی براهام در شگفت شد و اندیشید که آن همه گنج و گوهر سرانجامی برای وی نداشت. آن گاه بخشی از آن اموال را به لنبک بخشید و به براهام چهار درم داد تا سرمایه زندگی اش سازد و او را سزاوار بیش از این ندانست و گنج و گوهرهایش را به تهیدستان داد. براهام خشمگین و خروشان از آن جا رفت و این گونه بهرام بارها به طور ناشناس به مردم سر میزد و وارد زندگی شان می شد تا بفهمد او را چگونه پادشاهی می بینند و وی را نیکوکار یا ستم کار می خوانند. همچنین او از ظلم و ستم پیش گیری می کرد تا همه در آسایش به سر ببرند و توانگران نتوانند به تهیدستان فشار بیاورند و زورگویی کنند.

او پیوسته دختران زیبا را به همسری می گرفت و در شبستان خود جای میداد و گنج ها را میان مردم تقسیم می کرد و همواره به شکار شیر و گورخر مشغول بود و اطرافیان از هنرهای وی در شگفت بودند و او را تحسین می نمودند. این چنین کشور در امن و امان بود و بهرام به خوش گذرانی سرگرم بود تا این که به سرزمین های دیگر خبر رسید پادشاه ایران به بازی و شکار مشغول است و از کشور و مرزهایش غافل شده و فرصت مناسبی برای حمله به ایران است.

بنابراین خاقان چین سپاهی فراهم کرد و به سوی ایران تاخت. بزرگان از این موضوع آگاه شدند و پادشاه را در جریان گذاشتند. بهرام نیز سپاهی اندک گرد آورد و تخت و تاج را به برادرش نرسی سپرد تا کشور را نگه دارد و خود با سپاهش به مقابله با خاقان چین شتافت. در همین هنگام فرستاده ای از روم به دربار آمد و نرسی او را پذیرا شد و در کاخ جای داد.

بزرگان که دیده بودند بهرام با سپاه اندکی برای مقابله با خاقان چین شتافته و از علاقه او به بزم و شکار آگاهی داشتند پیروزی را از وی دور دانستند و پس از مدتی که خبری از بهرام نیافتند گمان کردند او از خاقان گریخته و از جنگ منصرف شده است. پس نزد نرسی رفتند و علی رغم میل او شخصی را برگزیدند تا سوی خاقان رود و برای ایرانیان امان بخواهد.

آنها این کار را کردند و موبدی سخنور نزد خاقان فرستادند و او از امان خواستن ایرانیان و پرداختن باج و خراج سخن گفت و بهرام را متواری خواند. خاقان با شنیدن این اخبار بسیار خوشحال شد و با خواسته ایشان موافقت کرد و گفت: «من با سپاهیانم در مرو میمانم و به ایران حمله نمی کنم تا باج و خراج ایشان برسد و جهان را در دست گیرم.» این گونه فرستاده سوی درگاه شتافت و بزرگان را باخبر ساخت.

پس از آن خاقان بدون اندیشه بهرام در مرو توقف کرد و به عیش و نوش پرداخت و منتظر دریافت خراج ایرانیان شد. از سوی دیگر به بهرام خبر رسید خاقان در مرو مانده و روزگار را به غفلت می گذراند. بنابراین به سرعت با سپاهیانش به آن جا تاخت و بر خاقان و لشگرش هجوم برد و هیاهویی به پا ساخت و ایشان را چنان از بین برد که دیگر کسی باقی نماند. خاقان نیز به دست خزروان گرفتار شد.

بهرام آن پیروزی را از یزدان دانست و سپس به آموی رفت و سپاه ترکان را در هم شکست و همه جا را به آتش کشید و چنان کشتاری به راه انداخت که بزرگان آنجا نزد وی شتافتند و از او امان خواستند جنگ را تمام کند و در عوض هر سال باجی گران از ایشان بستاند.

بهرام پذیرفت و با سنگ و گچ نشانه ای را برساخت تا هیچ کس جز با فرمان پادشاه از آن جا عبور نکند و کسی نتواند به سرزمین دیگری تجاوز کند. همچنین یکی از سپاهیان دانای خود به نام «شمر» را فرمانروای توران ساخت و مردم نیز شادمان شدند.

وقتی بهرام از اندیشه توران و خاقان آسوده شد نامه ای برای نرسی و بزرگان نوشت و پیروزی و بازگشتش را اعلام کرد. هنگامی که نرسی و دیگران پیام شاه را دریافت کردند و از کار او باخبر شدند از اندیشه نادرست خود نسبت به او شرمسار و خجالت زده گشتند.

بنابراین وقتی نرسی خواست پاسخ نامه را بدهد در آن از کار خود ابراز شرمساری و ندامت کردند و پوزش خواستند. بهرام با دریافت نامه و آگاهی از کار ایشان و عذرخواهیشان آنان را بخشید و به درگاه خود روی آورد و سوی ایران بازگشت.

هنگامی که به تیسفون رسید با استقبال برادر و بزرگان رو به رو شد و به شادی بر تخت نشستند و بهرام دست به بخشش گشود و جشنی بر پا ساختند. پس از سه روز مأموران خود را بسیار پند داد و آنها را به عدل و نیکی فرا خواند و تا هفت سال مالیات را از مردم برداشت و همگان را به ستایش ایزد دعوت کرد و نرسی را به حکومت خراسان نشاند و او را گنج بسیار داد.

با رفتن نرسی موبد بهرام را از آمدن فرستاده روم خبر داد که در نبود پادشاه به آن جا آمده بود و نرسی و بزرگان او را گرامی داشته بودند تا بهرام سر برسد و او پیامش را به وی برساند. بهرام آن فرستاده را پذیرفت و او گفت از سوی قیصر روم مأموریت دارد تا درباره هفت مورد از دانایان دربار ایران سؤال کند و خردمندی ایشان را بسنجد. پس بهرام دستور داد موبد و دیگر بزرگان آمدند و آن فرستاده پرسشهایش را مطرح کرد و موبد تمامی آنها را به درستی پاسخ داد و فرستاده را در شگفت فرو برد. .

این چنین آن شخص بهرام را احترام کرد و گفت: «بیش از این زیاده خواهی نکن زیرا گیتی در دست تو است و بهترین و داناترین موبدان را در اختیار داری و سرت به آسمان رسیده و بزرگی یافتهای.» بهرام که بسیار شاد شده بود موبد را گنج و گوهر بخشید و هنگامی که او قصد رفتن به روم را داشت هدايا و پیشکش های فراوانی به وی داد و او را روانه ساخت.

آن گاه بهرام با بزرگان به سخن نشست و آنان را به برقراری داد سفارش کرد و همه او را تحسین کردند. پس از آن از نافرمان پادشاه هند که «شنگل» نام داشت باخبر شد و نامه ای به وی نوشت و او را از نافرمانی و ستم به دیگران بر حذر داشت و گفت مقابل بهرام یا باید باج بدهد یا برای جنگ آماده گردد و آگاه باش که توان پایداری مقابل ایرانیان را ندارد. سپس نامه را مهر زدی تصمیم گرفت خود در ظاهر فرستادهای نامه را به او برساند تا پادشاهی و سراپرده او را به چشم ببیند. پس این کار را از سپاهیان خود مخفی نمود و با گروهی اندک حرکت کرد چنانچه گویی به شکار می رود.

وقتی بهرام به هندوستان رسید و کاخ شنگل را دید از آن بنای سر به فلک کشیده در شگفت شد و خواستار دیدار پادشاه گشت. بنابراین به شنگل خبر دادند فرستاده ای از ایران آمده و نامه ای از بهرام شاه آورده است. شنگل پذیرفت و بهرام همچون فرستادگان نامه را به پادشاه تقدیم کرد. شنگل با خواندن آن نامه خشمگین شد و سخن بهرام شاه را نپذیرفت و خود را فرمانبردار ندانست و زیر بار دادن خراج نرفت و همه را زیردست خود خواند و از ثروت بی شمارش سخن گفت و سپاهیانش را بسیار دانست و کمر به پیکار بست.

بهرام که چنین دید گفت پادشاه اظهار داشته اگر شنگل دو دانای خردمند را به ایران بفرستد تا بتوانند یکی از موبدان و دانشمندان ایران را پشت سر گذارند دیگر با سرزمین هند کاری ندارد و اگر خردمندی در اختیار ندارد می تواند صد سوار جنگی راهی ایران کند تا با یک نفر از دلیران ایرانی کارزار کند و اگر دلاوری سواران هندی نمایان شد و جوهرشان پدیدار گشت باج از سرزمین هندوستان برداشته می شود و پادشاه دیگر از شنگل باجی نمی خواهد.

شنگل با شنیدن آن سخنان بهرام را در ایوانش جای داد تا قدری اندیشه کند و تصمیم بگیرد و پاسخی بدهد. آن گاه بزمی به پا ساخت و بهرام را نیز فراخواند. پس از می گساری دو تن از زور آزمایان به کشتی پرداختند و هنرنمایی کردند. بهرام چون ایشان را دید در سرش شوری به پا شد و وارد میدان گشت و همچون شیر ژیانی آن دو نفر را بر زمین زد که استخوانهایشان شکست.

شنگل از دیدن دلیری بهرام در شگفت شد و پس از آن به چوگان روی آوردند و بهرام آن جا نیز خودش را نشان داد و همگان او را آفرین گفتند. شنگل از دلاوری بهرام متعجب بود و آن فرو پال را در وجود یک فرستاده عجیب می دانست. بنابراین بسیار اندیشید و او را از بزرگان یا وابستگان شاه دانست.

آن گاه از بهرام نام و نشانش را پرسید و بهرام خود را مردی بیگانه از ایران معرفی کرد که از سوی بهرام شاه پیامی برای پادشاه هندوستان آورده و اکنون اجازه بازگشت می خواهد. شنگل او را از رفتن باز داشت و وی را به باده گساری دعوت کرد. سپس با وزیر خود درباره بهرام سخن گفت و به او دستور داد با خوش زبانی نام و نشان او را بپرسد و از وی بخواهد در هند بماند تانزد شنگل جایگاهی ویژه بیابد.

وزیر آن کار را کرد و بهرام گفت به هیچ وجه از بهرام شاه روی گردان نمی شود و به او وفادار است و پیمان شکنی نمی کند و اکنون می خواهد سریع تر به ایران بازگردد و نامش نیز «برزوی» است. پس وزیر سخنان بهرام را به گوش پادشاه رسانید و شنگل در پی چاره ای بر آمد تا روزگار آن فرستاده را به سر آورد.

این چنین شنگل از بهرام خواست به جنگ گرگی برود که همه از در عذاب بودند و مانند شیر و پلنگی غران بود و هیچ کس توان مقابله با او را نداشت. بهرام پذیرفت و با کمان کیانی به جنگ آن گرگ رفت و او را از پای در آورد و سر از تنش جدا ساخت. وقتی شنگل و دیگران از پیروزی آن فرستاده و نابودی گرگ آگاه شدند او را گرامی داشتند و هدایایی تقدیمش کردند.

شنگل گاهی از بهرام شاد و گاهی خشمگین بود و میخواست بهرام را نزد خود نگه دارد تا بتواند پشتیبانی دلیر برای پادشاهی اش بیابد و آن فرستاده را سالار سپاه خویش سازد و وی را از برگشتن به ایران منصرف کند، زیرا گمان می کرد درگاه پادشاهی ایران با داشتن چنین دلیرانی به طور قطع بر سپاه هند پیروز می شود و سرزمین قنوج ویران می گردد.

بنابراین چاره ای اندیشید و آن فرستاده را به جنگ با اژدها فراخواند تا مردم را از آزار و اذیت او نجات دهد. بهرام پذیرفت و به جنگ با اژدها رفت و او را تیرباران کرد و چون اژدها بی جان اسد با تیغی برنده سرش را قطع کرد. وقتی مردم از این کار او آگاه استاند خروشی بلند گشت و بهرام را بی همتا خواندند

شنگل از کار آن فرستاده بسیار ترسیده بود و هراسان با بزرگانش به مشورت نشست تا بهرام را تباه سازد. بزرگان این کار را ناپسند دانستند و از پادشاهی دور خواندند. بنابراین سنگل چاره دیگری کرد و تصمیم گرفت با دادن دخترش به بهرام او را در بارگاه خود پایبند سازد و وی را ارجمند دارد.

پس پیشنهادش را به بهرام بیان کرد و او نیز این وصلت را ننگ ندانست و آن را سودمند دید و پذیرفت. این چنین دختری ماه روی و با شرم و ناز به نام «سپینود» را از میان دختران پادشاه انتخاب کرد و شنگل گنجی پرمایه به آن دختر بخشید و یک هفته جشن گرفتند.

وقتی فغفور چین از آن فرستاده و کار شنگل و ازدواج دخترش با او خبردار شد نامه ای برای آن فرستاده که در اصل خود بهرام شاه بود نوشت و در آن خطاب به فرستاده از وی خواست به ایران بازنگردد و به درگاه چین روانه شود و آن جا جایگاهی ویژه پیدا کند و سپس هر زمان اراده کرد به ایران برگردد.

بهرام با خواندن آن نامه دلش آشفته گشت و در پاسخ خود را بنده پادشاه ایران معرفی کرد و فقط بهرام شاه را سزاوار پادشاهی دانست و نامه را به چین فرستاد. آن گاه عزم بازگشت به ایران را کرد و ماندن را به صلاح ندید اما از آن جا که کنار سپینود شادمان بود او را از راز خود آگاه ساخت و جایگاهی والا را در ایران به وی نوید داد. سپینود نیز پذیرفت که با او به ایران بیاید و هر دو چاره ای اندیشیدند و مخفیانه از کاخ شنگل خارج شدند و راه ایران را در پیش گرفتند و به دریا رسیدند و از آن گذشتند و وارد خشکی شدند.

وقتی شنگل از رفتن آنها خبردار شد با سوارانش در پی ایشان شتافت و از دریا عبور کرد و آن دو را یافت و به سرزنش فرزند پرداخت و او را خیانت کار خواند. بهرام که چنین دید تصمیم گرفت خود را معرفی کند و هویت خویش را آشکار سازد. پس خود را شاهنشاه ایران نامید و شنگل را آسوده خاطر ساخت و باج هندوستان را به او بخشید و دخترش را بانوی ایران دانست.

شنگل که از سخنان بهرام در شگفت شده بود سوی او آمد و از رفتار خود پوزش خواست و بهرام نیز او را در بر گرفت و با شادی از یکدیگر جدا شدند و پدر سوی دریا بازگشت و بهرام و سپینود راه خشکی را در پیش گرفتند و سوی ایران روی نهادند.

هنگامی که ایرانیان از آمدن بهرام شاه آگاه شدند شادمان گشتند و همه جا را آذین بستند و استقبال باشکوهی از وی نمودند. یزدگرد فرزند بهرام نیز همراه نرسی و دیگر بزرگان به پیشواز او آمدند و چون دیدارها تازه شد بهرام بر تخت نشست و ایزد را سپاس گفت و مردم را پند داد و در زندانها را گشود و گنج های بی شماری بخشید.

چون مدتی گذشت شنگل دلتنگ دیدار دخترش شد و خواست ایران را نیز ببیند. بنابراین همراه هفت پادشاه دیگر از سرزمینهای کابل، سند، جویگان، سندل، جندل، کشمیر و مولتان سوی ایران آمد. وقتی بهرام از آمدن ایشان با خبر شد با سپاهی آراسته به استقبال آنان رفت و به گرمی از آنها پذیرایی کرد و ایشان را در ایوان جایگاهی ویژه بخشید و بزمی شاهانه به پا ساخت.|

وقتی شنگل عظمت و شکوه دربار پادشاهی بهرام را دید و دخترش را خوشبخت یافت هدایایی به او تقدیم کرد و مدتی را با بهرام در بزم و شکار گذرانید. سپس قصد بازگشت به هندوستان را کرد و پیمانی نوشت و در آن پادشاهی هند را به بهرام سپرد و او را پس از خود فرمانروای هند دانست و تاج و تخت را به وی واگذار کرد و همگان را به اطاعت از بهرام شاه دستور داد. هنگام رفتن نیز بهرام او را با گنج و گوهری فراوان راهی کرد و سوی هندوستان فرستاد.

آن گاه بهرام با آرامش بر تخت نشست و چون ستاره شناسان از عمر شصت و سه ساله او خبر دادند دلش پر درد گشت و به نیکی و بخشش دست برد و خراج را بر جهانیان بخشید و کارگزارانی به هر سوی فرستاد تا مردم در امنیت و آرامش باشند و کشور از رنج و سختی به دور باشد.

سپس لوریان را با گنجی فراوان مورد لطف قرار داد و هنگامی که شصت و سه ساله شد تاج و تخت را به فرزندش یزدگرد سپرد و خود از این جهان درگذشت و او را درون دخمه ای شاهانه جای دادند و به سوگ نشستند.