هنگامی که بلاش مدتی را در سوگ گذراند بزرگان آمدند و او را بر تخت نشاندند و بلاش را به پادشاهی پذیرفتند و زر و گوهر بسیاری نثار وی کردند. بلاش نیز ایشان را پند داد و به دادگری فرا خواند. سوفزای که یکی از بزرگان ایران بود و پیروز پیش از رفتنش او را مأمور ساخته بود تا راهنما و وزیر پسرش بلاش باشد نیز از کشته شدن پیروز و همراهانش باخبر شد.

بنابراین او که اختیار و حکمرانی شهر شیراز، مرز کابلستان، بست و غزنین را در دست داشت با آگاهی از شکست ایرانیان سپاهی برانگیخت تا کین پیروز را بستاند و به همین دلیل نامهای برای بلاش نوشت و او را از لشگرکشی سوی ترکان و خوشنواز خبر داد و گفت دمار از روزگار ایشان بر می آورد.

پس سپاه را حرکت داد و چون به مرو رسید نامهای تند و تیز برای خوشنواز نوشت و او را به مبارزه فرا خواند و توران را بر باد رفته دانست و همه غنایم و زندانیان ایران را خواستار شد و خوشنواز را به مرگ نوید داد.

وقتی فرستاده نزد خوشنواز رسید و او از این موضوع باخبر شد خود را آماده مقابله دانست و کشته شدن پیروز را از خیرہ سری و پیمان شکنی خودش دید و او را آغازگر جنگ نامید و مقابل سوفزای نیز اعلام آمادگی کرد و فرستاده پیغامش را به سوفزای رساند.

این گونه دو سپاه با یکدیگر در آویختند و زمین پر خون گشت و بسیاری کشته شدند. سوفزای و خوشنواز نیز با یکدیگر درگیر شدند و وقتی خوشنواز خود را هماورد سوفزای ندید به او پشت کرد و از میدان گریخت. سوفزای در پی وی تاخت و بزرگان بسیاری را اسیر کرد و سپاهیان بی شماری را کشت.

خوشنواز که به کهندژ گریخته بود از فراز آن سپاه تباه شده خویش را دید و پیروزی را از آن سوفزای دانست و بخت خود را تیره خواند.

بنابراین شخصی را نزد سوفزای فرستاد و از او خواست جنگ را پایان دهد و کین خواهی را به اتمام برساند و اعلام کرد همه غنایم و زندانیان ایرانی را باز پس می گرداند و سپاه ایران را پیروز میخواند و دیگر قصد جنگ نمی کند و بر سر پیمان بهرام شاه میماند. همچنین از سوفزای نیز درخواست کرد سرزمین آنها را امان دهد و به پیمان بهرام وفادار بماند.

وقتی سوفزای پیغام خوشنواز را شنید با بزرگان مشورت کرد و از آن جا که قباد فرزند پیروز همراه دیگر بزرگان اسیر و زندانی بودند سر از جنگ برداشت و برای نجات آنان پیشنهاد خوشنواز را پذیرفت و فرستاده را با پیام صلح و دوستی روان کرد و گفت خوشنواز اکنون باید همه بزرگان اسیر شده و غنایم به تاراج رفته را بازگرداند تا سوفزای دست از جنگ بردارد و با پیروزی به ایران باز گردد و دیگر از آن سرزمین یادی نکند.

پس خوشنواز موافقت کرد و همه زندانیان ایرانی که قباد نیز میان شان بود را آزاد ساخت و همراه تمام غنايم غارت شده نزد سوفزای باز پس فرستاد.

وقتی سپاهیان ایران قباد و دیگر بزرگان را دیدند بسیار خوشحال شدند و سوفزای بی درنگ سپاه را سوی ایران حرکت داد. هنگامی که مردم از بازگشت قباد باخبر شدند خروشی به پا خاست و تلاش و سپاهیانش به استقبال ایشان آمدند و وقتی یکدیگر را ملاقات کردند با شادی به ایران بازگشتند و جشن گرفتند.

. پس از آن سوفزای اداره امور را در دست گرفت و چهار سال این گونه گذشت. آن گاه با خوش زبانی و نرمی بلاش را از پادشاهی برکنار ساخت و قباد را برای این کار سزاوارتر دانست و او را به پادشاهی برگزید. بلاش که چنین دید سخن سرفزای را پذیرفت و با او موافقت کرد و پادشاهی را به قباد بخشید. این چنین بود که قباد به پادشاهی رسید.